ارسال شده توسط حامد صدیقی | در English, خاطره, روزمره, كامپيوتر و اينترنت
پنجشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۰
As some of you people know it, I was a “Postcrosser” and I used to send and receive postcards from all over the world. Actually if I wanted to send a postcard to a person who is living in another country (no matter how far s/he is living, the postage was the same price!!) I used to pay “one tenth of a dollar” to send one postcard and since few month ago, you really have no idea that how much I have to pay for the postage to send a postcard to a friend!!
Depends on the destination, it’s almost around $9!! Expensive like HELL! Isn’t it?!!
So I had some postcards and I had to send them because some friends, they have been waiting for them but telling the truth, I’m not such a million dollar babe, you know?!! (to send 5 or 6 postcards and pay $50 or $60… No! It’s not a good idea!!)
Anyway, I was thinking about it for some days and and finally I found a way:
To ask my lovely guests to do it on behalf of me, when they are going to leave here! (as one of the couples just accepted it kindly to do it some days ago - thank you, guys. You are awesome! ; )
Yeah, poor me and people here who just stop sending postcards because of some annoying rules which we’ll never understand their reasons!
…but the truth is that I’m not gonna give it up!

Popularity: 4%
ارسال شده توسط حامد صدیقی | در روزمره, يه چيزه جديد!
یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۰
جدی؟ ال سی دی خریدید؟ از این بزرگا؟ سینما خانواده هم داره؟ بابا ایول! ال سی دی نیست! ال ای دیه!؟ ببخشید! خب، این که خیلی بهتره . کیفیتش پس چندین برابر بیشتره. واقعا حرف نداره. خوش به حالتون. کاشکی ما هم یکی داشتیم! شنیدم حال میده باهاش فیلم نگاه کنی. راست می گن؟! آره؟
حالا که شما ال ای دی خریدید می شه ازتون یه خواهشی بکنم؟
می شه اون لیبل (lable) ها رو از روی ال ای دی یا ال سی دی (یا هرچی که هست!) بردارید؟!
ممنون.
Popularity: 4%
ارسال شده توسط حامد صدیقی | در خلاقيت, شعر, عكس و عكاسي
یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۹





photography by me
Popularity: 4%
ارسال شده توسط حامد صدیقی | در اوبونتو, كامپيوتر و اينترنت, يه چيزه جديد!, گنو/لینوکس
سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۹
داستان از اونجایی شروع شد که تصمیم گرفتم ویندوزم رو پاک کنم و یه نسخه از سیستم عامل لینوکس رو روی سیستمم نصب کنم. قطعا برای شروع آخرین نسخه اوبونتو یعنی اوبونتو ۱۰/۱۰ بهترین گزینه بود اما همه مشکلات یا بهتره بگم شیرینی های این سیستم عامل درست بعد از نصب اون شروع شد. از نحوه استفاده از فرمان های ساده ای مثل ls بگیرید تا تعمیرات گراب (grub) سیستم عامل که این یکی واقعا ماجرایی داشت!
مدتی بعد از نصب اوبونتو و کار کردن با این سیستم عامل جالب(!) مجبور شدم برای کار کردن با نرم افزار فوتوشاپ سیستم عامل ویندوز نسخه ۷ رو نصب کنم. اما مشکل از اینجا شروع شد که بعد از نصب ویندوز ۷، لودر این سیستم عامل روی بوت لودر اوبونتو نشت و با وجود قرار داشتن اوبونتو بر روی سیستمم من تنها می تونستم از ویندوز ۷ استفاده کنم. ( موقع بالا اومدن سیستم تنها یک گزینه بوت وجود داشت که اون هم مربوط به ویندوز بود و هیچ گزینه ای برای لود شدن اوبونتو وجود نداشت!)
خب اون لحظه بود که دست به دامن گوگل شدم و هزار جور راه رو پیدا کردم واسه حل این مشکل که در نتیجه تنها یک راه حل وجود داشت (تنها یک بخش از راه حل) که چون جایی مشابه اون رو ندیدم خیلی دوست داشتم اینجا اون رو به اشتراک بزارم!
اولین کاری که کردم این بود که فایل ایمیجی به نام Super Grub2 Disk به حجم ۴ مگابایت رو دانلود کردم و اون روی یک سی دی رایت کردم. بعد از انجام این کار و بوت کردن سیستم بوسیله این سی دی، وارد محیط گراب شدم و با زدن گزینه Detect any OS هر تعداد سیستم عاملی که بر روی سیستمتون نصب شده رو پیدا می کنه و به راحتی می تونید سیستم عامل رو اجرا کنید. منم با انجام همین کار تونستم بوت لودر اوبونتو رو پیدا کنم و دوباره تونستم با این سیستم عامل شروع به کار کنم. اما مشکل جدید این بود که برای هر بار استفاده از ابونتو باید از سی دی کمک می گرفتم! که این موضوع واقعا کاربر رو اذیت می کنه! خوب راه حل؟
گوگل!
با راه حل هایی که پیدا کردم به این روش مشکلم رو حل کردم:
ابتدا اوبونتو رو با سی دی بوت کردم. بعد دستور
sudo grub-install /dev/sda
رو از طریق ترمینال اجرا کردم که با پیغام زیر روبرو شدم:
The drive (hd0) is defined multiple times in the device map /boot/grub/device.map
از اون کلمه mutiple فهمیدم که یه چیزی دو بار تکرار شده یا اینکه هرچی هست مربوط به دوتا بودنه که یکیش باید اضافه باشه یا شایدم دو تا دو تا…! :دی
پس device.map رو با باز کردم:
nano /boot/grub/device.map
محتویات این فایل به این صورت بود:
(hd0) /dev/sda
(hd0) /dev/sdb
که با حذف کردن لاین دوم و ذحیره کردن فایل و سپس اجرا کردن فرمان های زیر مشکل اضافه شدن بوت لودینگ ویندوز و اوبونتو در گراب به کلی حل شد! (درست حدس زدم!)
grub-install /dev/sda
grub-setup /dev/sda
پانوشت یک: وقتی با این چند تا مشکل روبرو شدم واقعا از چیزی نگران نبودم چون کاملا می دونستم که یک جواب منطقی وجود داره که تا چند ساعت دیگه پیداش می کنم! ف(قط نمی دونم چرا خیالم از بابت از دست دادن اطلاعات یا … راحت بود!)
پانوشت دو: بیشتر از ۵ یا ۶ ساعت طول کشید که این مشکلم حل کردم!
Popularity: 30%
ارسال شده توسط حامد صدیقی | در روزمره, شعر
جمعه ۲۱ آبان ۱۳۸۹
زندگی چه هوسناک است، چه شیرین!
چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،
خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن!
- نیما یوشیج
خیلی عجیب بود وقتی فهمیدم روز تولدم ( امروز)، همزمان با سالروز تولد نیما اتفاق افتاده! تا اینجاش کاملا معلومه برام که نظرامون خیلی شبیه به هم هستش!!
چه شیرین!… شادبودن!
Popularity: 11%
ارسال شده توسط حامد صدیقی | در كامپيوتر و اينترنت, يه چيزه جديد!
شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۹
از همون اولش کلید های میانبر در محیط های کاربری مختلف از جمله سیستم عامل ها برام جالب بود! تا جایی که اگه موس نداشته باشم بتونم کار هامو به راحتی با صفحه کلید انجام بدم! این میانبر ها معمولا در تمامی نسخه ها شبیه به هم هستند که در بعضی از نسخه های جدید تعدادی به آنها اضافه می شه! اما نسخه جدید سیستم عامل ویندوز (ویندوز ۷) تعدادی میانبر به محیط کاربریش اضافه کرده که کارکردن باهاشون خالی از لطف نیست و می تونه سرعت کاربریمون رو در این محیط زیبا چند برابر کنه!
| نمایش سریع محیط دسکتاپ |
Windows key + Space bar
|
| بزرگ کردن پنجره |
Windows key + Up
|
| کوچک کردن پنجره |
Windows key + Down
|
| بزرگ کردن پنجره به صورت عمودی |
Windows key + Shift + Up
|
| بردن پنجره به سمت چپ نمایشگر |
Windows key + Left
|
| بردن پنجره به سمت راست نمایشگر |
Windows key + Right
|
| |
Windows key + Shift + Left and Windows key + Shift + Right
|
| “زوم این” کردن در مواقعی که این دستور قابل اجرا باشد مانند مشاهده بهتر صفحات وب در مرورگرها |
Windows key + +
|
| “زوم اوت” کردن در مواقعی که این دستور قابل اجرا باشد مانند مشاهده بهتر صفحات وب در مرورگرها |
Windows key + -
|
| خارج شدن از حالت زوم |
Windows key + ESC
|
| ؟ |
Windows key + Home
|
| از این میانبر برای حالت های مختط تصویر در مواقع خاص مانند نمایش محیط ویندوز بر روی پروژکتور یا نمایش تصویر بر روی دو مانیتور استفاده می شود. |
Windows key + P
|
| میانبر ها در نوار ابزار Taskbar |
| با انجام این دستور بر روی پنجره یکی از برنامه های در حال اجرا که آیکون آن در Taskbar نمایان است، با هر بار کلیک یک پنجره جدید از آن برنامه باز می شود. برای مثال Notepad را باز کرده و این دستور را انجام دهید. |
Shift + Click, or Middle click
|
| دقیقا دستور قبلی اجرا می شود تنها با یک سطح دسترسی کاربر ریشه یا ادمین |
Ctrl + Shift + Click
|
| با اجرای این فرمان بر روی آیکون یکی از برنامه های در حال اجرا منوی کلاسیک برای بازگرداندن، مینیمایز کردن، حرکت دادن و … نمایش داده می شود |
Shift + Right-click
|
| با اجرای این میانبر بر روی برنامه ای که بصورت گروهی باز شده است (برای مثال چند پنجره My Computer باز کنید) می توانید به سرعت بین پنجره ها سوئیچ کنید |
Ctrl + Click
|
Popularity: 18%
ارسال شده توسط حامد صدیقی | در روزمره
سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹
تهران، دفتر مدیر گروه … دانشکده هنر:« قابل توجه دانشجویان محترم، خواهشمند است برای انجام هر گونه کار اداری و رسیدگی به تمامی درخواست ها، به دفتر گروه مراحعه و از هر گونه مراجعه مستقیم به دفتر مدیریت گروه جدا خودداری کنید»
تهران، دفتر مدیر گروه … دانشکده علوم انسانی: «دانشجویان عزیز، ملاقات با دکتر … فقط با تعیین وقت قبلی از کارشناس گروه میسر است، در غیر ساعات تعیین شده، مزاحم نشوید»
توکیو، دفتر مدیریت دانشگاه: «در زدن لازم نیست، بیایید داخل»
…
«حوصله حرف زدن ندارند، فقط کافیه ۵ دقیقه بیشتر وقتشان را بگیریم آن وقت کم مانده با تیپ پا از اتاق بیرونمان کنند.»
«اگر سر کلاس بیشتر سوال کنیم، خیلی راخت توهین می کنند. اگر بخندیم، ایراد می گیریند. اگر چند سوال پشت سر هم بپرسیم، می گویند چقدر وقت دیگران را می گیری»
«چند ماه برای یک استادکار پژوهشی انجام دادم، او قول داده بود دستمزد بدهد، اما پس از یک سال وقتی در یک دانشگاه دیگر او را دیدم، از من فرار کرد و حاضر به سلام و علیک هم نشد»
«بحث کردن ممنوع است هر چه بگویند؛ اگر اشتباه هم باشد، باید بگوییم چشم»
«به آدم مثل پادو نگاه می کنند، بعضی هم انگار قهرند، به صورت آدم نگاه نمی کنند»
«من اصلا استادانم را نمی شناسم با این که سال آخر هستم، هیچ وقت نه آنها حاضر شدند از من چیزی بدانند و نه در این مورد به من اجازه دادند. تنها اطلاعات خصوصی که از آنها دارم، اسم کوچکشان است»
«استاد یک ترم از ما کار کشید، آن وقت کتاب نوشت به اسم خودش، حتی در مقدمه و پیشگفتار اسمی از ما نیاورد و فقط از همسرش تشکر کرد …»
«برخی استادها خودشان ناامیدند، افراد خوشبین را دوست ندارند من ۲۳ ساله به امید نیاز دارم، وفتی سر کلاس حرف های خوب می زنیم، ما را مسخره می کنند و …»
حسین مسلمی نایینی، مدیر کل دانشجویان داخل وزارت علوم، دانش آموخته دانشگاه توکیوست. ایشان با اشاره به تجربه خود در دوران تحصیل در دانشگاه توکیوی ژاپن می گوید: «ارتباط بین استاد و دانشجو آنقدر عاطفی و صمیمانه بود که ما دوست داشتیم او کاری از ما بخواهد و ما زود تر از موعد مقرر آن را انجام دهیم. شید باور نکنید، اما من حتی با خانواده ام به منزل استادم رفتم و او رابطه دوستانه ای با فرزندانم داشت. او حتی می دانست که ما چه غذایی دوست داریم. اما امروز متاسفانه دانشجویان داخل شماره تماسی از استادشان ندارند، چه برسد به این که به خانه اش بروند؛ ایشان از روزی می گوید که پس از فارغ التحصیلی قصد داشت به ایران بازگردد و استادش با مقداری غذا به بدرقه او آمد.»
روزنامه جام جم - شماره ۲۴۰۱ - کتایون مصری
Popularity: 22%
ارسال شده توسط حامد صدیقی | در خاطره, داستان, روزمره
پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۹
“آقای صدیقی، طریق جستجو کردن در اینترنت رو مفصل برام اینجا بنویس!”
منم که از یک طرف داشتم از ترس سکته می کردم از طرف دیگه داشتم شاخ در می آوردم! آخه وسط امتحان و همچین سوالی؟ اصلا با عقل جور در نمی اومد. دیگه کم کم باورم شده بود که بنده خدا فقط دنبال جواب های خودشه و همه چیز دیگه واسه من سوریه!
امتحان تموم شد. همه بچه ها برگه هاشون رو تحویل دادند و من هم با چهره ای در اوج مظلومیت به سمت آقا معلم رفتم و برگه پاسخ رو زیر برگه خودش که به من داد رو تحویلش دادم!
اینطوری فایده نداشت! نه! دو سه تا پاراگراف که چیزی رو حل نمی کنه!
“آقای صدیقی، شما وقت دارید با هم یک سر تا منزل ما بیاین. این کامپیوتر ما هم زیاد حال خوشی نداره و اینکه خانم من هم خیلی دوست داره شما رو ملاقات کنه!”
فکم اومد پایین. جریان واقعا جدی شده بود!
مدتی گذشت، امتحان های آخر سال شروع شده بود. و مهمتر از اینکه من امتحان تاریخ رو هم داده بودم و اینکه زیادی خراب کرده بودم. قرار گذاشتیم یک روز بعد از یک جلسه امتحان سال پائینی ها که ایشون مراقب بودن سوار ماشین شیم و بریم سمت خونشون! حیاط مدرسه خیلی شلوغ بود. رفتم کنار یکی از باغچه ها نشستم. خیلی اتفاقی مرتضی را هم اونجا دیدم! جریان رو بهش گفتم. خیلی حال کرد. همینطور که داشتم با مرتضی صحبت می کردم، نمی دونم چرا چند بار به سمت من گچ پرتاب شد. اصلا حواسم نبود. دیگه بعد متوجه شدم که یکی داره مثل رگبار به من از یه جایی گچ پرتاب می کنه! سرم رو بالا گرفتم دیدم، بله، آقا معلم مراقبه، بعد از طبفه دوم من رو دیده بودش. بعد ازپشت پنجره، با هزار حرکت دست فهمیدم که:
“منتظر باش. امتحان داره تموم می شه!”
امتحان تموم شد و از مرتضی خداحافظی کردم و سوار ماشین شدیم. مگه می رسیدیم. نمی دونم کجای قاسم آباد بود. ولی یه عالمه آپارتمان اونجا دیدم.
وارد آپارتمان که شدیم همسر محترمشون در و باز کردند و عجب خوش آمد گویی به ما گفتند! با احترام و ذوق فراوان.
وارد اتاق که شدیم بعد از چند دقیقه آقا معلم به من ملحق شد و شروع کرد به سوال پرسیدن.
“آقای صدیقی، بعضی از سایت ها پ*ی*ل^ت(ر) اند. مثلا سایت فلان و فلان. اطلاعات خیلی خوبی دارند. قبلا می تونستم با هاشون کار کنم اما الان اصلان امکانش نیست!”
می گفت من خیلی از ترجمه هایی که انجام می دم از همین وب سایت ها هستش و بعد اونجا فهمیدم که چرا به همه ما دانش آموزها گفته بود که تمامی مطالبتون انگلیسی باشه. بنده خدا با خانموش این مطالب رو ترجمه می کردند و برای نشریات یا جاهای دیگه استفاده می کردند. همونجا یکی از صفحات روزنامه خراسان رو برام آورد و به من یکی از کارهای ترجمشون رو نشون داد. مطلبش خیلی زیاد بود. برام واقعا جالب بنظر رسید.
اون موقع پروکسی ها خوب کار می کردند. یه پروکسی خیلی خوب پیدا کردم بعد براش ست کردم. داشت بنده خدا بال در می آورد. خیلی لذت برد. سرعتش هم بالا بود. دیگه تا یه مدتی خیالش از بابت مرور وبسایت هایی که می خواست راحت شد.
سوال بود که پشت سر هم می پرسید ولی ناهار رو نمی شد کاری کرد. جاتون خالی یه ماکارونی خیلی چرب با آقا معلم و پسرش زدیم که خیلی هم چسبید. اسم پسرش یادم نمی یاد. پدرام، پاشا، پامپا، پوپک(!) نمی دونم، فقط پ رو داشت.
دیگه وقت رفتن بود. آقا معلم دیگه سوال بی جوابی نگذاشته بود. همه رو پرسیده بود. به نظر می رسید که باید کم کم می رفتم.
“خب، پسرم نمی خوای برامون آهنگ بزاری. بابا جون یه هایده بزار!”
تازه چند دقیقه بعدش منظور این کارش رو فهمیدم. پسرش دیگه سرش با کامپیوتر بند شده بود و هیچ توجه هی به ما نمی کرد. بعد دیدم آقا معلم از یک اتاق دیگه یک پوشه آورد. یه عالمه کاغذ داخلش بود. شروع کرد به گشتن. بعد یکی از اون برگه ها رو بیرون آورد.
بـــــــــله… تازه دوزاریم جا افتاده بود. برگه امتحان تاریخ معاصرم بود. تقریبا سفید بود. باورم نمی شد. یعنی این درس مزخرف سخت رو قراره پاس کنم!
“خب آقای صدیقی بنویس. این سوال رو با این و این یکی و …”
چه دنیای قشنگیه! هوووووم! عالیــــــه! حــــــرف نداره!
گفت قراره بره استخر. تا احمد آباد من رو رسوندش. خداحافظی کردم و من موندم و خوشحالی بی پایانم.
۱۷ نمره پایانیم شد، همون درس مزخرف تاریخ که قرار بود بیوفتم.
پ.ن: بعد از خداحافظیم دیگه ندیدمش، تا همین چند ماه پیش که توی خیابان امامت چشمم به اشون افتاد. پیچوندم.
پ.ن۲: خوب خوب یادمه. یه عکس پشت دسکتاپ ویندوزش بود که وقتی سیستم رو خاموش یا ری استارت می کردی ظاهر می شد. نوشته بود: چه زود دیر می شود!
Popularity: 6%
ارسال شده توسط حامد صدیقی | در خاطره, داستان, روزمره
جمعه ۲۰ فروردین ۱۳۸۹
واقعا یادم نیست! دوم یا سوم دبیرستان که درس تارخ معاصر ایران داشتیم. واقعا از این درس متنفر بودم و هستم. اینقدر بدم میاد که از الان واسه درس انقلاب کارشناسی ماتم گرفتم. به هر حال هیچ وقت این معلممون رو یادم نمیره! قد بلند، چار شونه، سبزه ولباش هم شبیه به آنجلیا جولی بود! (بچه ها بهش می گفتن لب تاب، به من چه اونا می گفتن؟!) اخلاق زیاد خوبی نداشت. بعد از دو سه جلسه فهمیدم که از این بابا نمیشه نمره گرفت! نه، این دیگه کار من نیست. بینش و جغرافیا و … این جور درس ها رو هر طور بود پیچوندم ولی این یکی رو نمی شد. یکی از بچه ها (که از بزرگان تقلب هم بود اما خداییش درس هاش هم خوب بود) سر امتحان میان ترم همین درس یه لحظه سرشو برگردوند، از شانس بدش معلم نامبرده هم با یه حرکت از عقب کلاس پرید روی این رفیقمون و برگشو پاره کرد! اوضاع خیلی بدی بود! نه مثل اینکه باید برای اولین بار یه درس و بیوفتم. نامرد هر چند تا جلسه هم یه امتحان کوچولو می گرفت. خیلی هم با دقت این کار رو انجام می داد. می گفت همه این کوئیز ها بطور مستقیم روی امتحان پایانی تون تاثیر داره! این کوفتی ها هم که تو مخم نمی رفت که، از اون طرف هم جرات نداشتیم تقلبَ کنیم. جونم براتون بگه که اشکم در اومده بود! اواسط ترم بود که به تمامی بچه های دو کلاس گفتش که باید برام یک تحقیق مفصل از توی اینترنت تهیه کنید و این اطلاعات رو تنها روی سی دی برام بیارید و یا اینکه برام یک کارت اینترنت ۱۰ ساعته بیارید! (ببینید این بابا دیگه کی بودش؟!) من که باورم نمی شد! واقعا نمی تونستم تا زنگ آخر صبر کنم! توی ذهنم براش تا آخر ساعت یه پروژه ای بستم که مطمئن بودم دیگه خیالم از بابت نمره این درس راحت می شه و حسابی می ترکونم!
و همینطور هم شد…
اگه درست خاطرم باشه گفته بود فقط انگلیسی باشه! و لازم هم نیست برام پرینت کنید (و این خیلی برام عجیب بود!)
هیچی دیگه زنگ آخر شد و ما رسیدیم خونه! امون ندادم! تا آخر شب یه سی دی مالتی مدیا درست کردم که همه چیز رو طبقه بندی کرده بودم و با لینک هایی که گذاشته بودم می تونست داخل سی دی رو خیلی منظم چک کنه و طراحی و این جو چیزاش هم که لازم نیست توضیح بدم! یه هفته بعد از اینکه ای سی دی رو بهش دادم اومد سر کلاسمون. نگو ساعت قبلش سر کلاس قبلی اینقدر از کاره من تعریف کرده بود که بچه هایی که هنوز کارشون رو انچام نداده بودن همشون ریختن سرم که بیا بریم کافی نت و برای ما هم …
سر کلاس واقعا نمی تونستم از خجالت سرم و بالا بگیرم. آخه خیلی از من تعریف کرد.
هفته بعدش یهو در حین درس دادن درس رو قطع کرد و از من خواست که بلند شم و طریقه جستجو کردن رو با صدای بلند برای همه بگم و اینکه چطوری این اطلاعات رو جمع کردم! (چند ماه بعد از این قضیه بود که مقاله موتورسواری با گوگل رو نوشتم!) منم که از خدام بود و شروع کردم به صحبت کردن درباره این تکنیک ها و اینکه در اینترنت اطلاعات زیادی وجود داره که به خاطر یک سری دلایل غیرغابل دسترسی و با استفاده از بعضی روش ها می تونید به اون ها دسترسی پیدا کنید. (اینترنت مخفی به گوشتون خورده؟ دیپ وب یا دیپ نت؟)
واقعا آقا معلم داشت لذت می برد، بنده خدا همه چیز رو به معنای درک کردن با سر تائید می کرد. اما هفته بعد باز امتحان و اینکه من واقعا هیچی یاد نداشتم. میز آخر و کتاب تاریخ هم زیر میز بود. معلم هم با دقت خیلی زیاد و با صراحت داشت بین ردیف صندلی ها قدم می زد. دیگه تحملم تموم شده بود. آخه تو این وضعیت آبرو ریزی بود که نمره هام خراب و خراب تر بشه. کتاب و کشیدم بیرون و شروع کردم به نوشتن. فقط چند ثانیه بیشتر نگذشت که معلم در یک مسیر رفت همه چیز رو فهمید و هیچی به روی خودش نیاورد. :دی رفت پشت میزش و یک برگه آ۴ آورد و با یه حرکت سریع خودشو انداخت روی نیمکت من و دوستم و با صدای بلند گفت:
ادامه دارد …
Popularity: 8%
ارسال شده توسط حامد صدیقی | در روزمره, عكس و عكاسي
پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۹