جام جم کاملا متفاوت با روزنامه های دیگه منتشر شد. اون موقع روزنامه تازه تاسیس بود و طراحی، فرم و ارائه مطالب با سایر روزنامه ها کاملا متفاوت بود. اوایل قیمتش بیست و پنج تومان بود. (الان ۱۰۰ تومان هستش!) و اینکه توزیع خیلی بدی داشت. مخصوصا اینکه ساعت دو بعد از ظهر، مشهد می رسید.
چند بار هم چند تا از شماره های اون رو تمام و کمال خوندم. یعنی تمام کلمات روزنامه رو. حتی حواث رو! حتی تمام مطالب سیاسیش رو! (سال هاست صفحه حوادث هیچ روزنامه یا مجله ای رو نخوندم. سیاسی هم فقط یک اپسیلون مرور می کنم! ولی در مجموع حالم از جفتشون بهم می خوره)
خودم رو داشتم خفه می کردم. حتی این اتفاق برام افتاده بود که بعضی از روزها در یک بازه زمانی دو ساعته سه بار به دکه روزنامه فروشی سر بزنم تا جام جم اون روز رو بخرم. با مادرم خیلی از اوقات بابت خرید این روزنامه ها بحث می کردیم. همه جای خونمون آثارش بود. خیلی تعصب برام ایجاد کرده بود. خدایی نکرده اگه یه برگش پاره می شد، داد و هواری بود که می کردم.
آرشیو خوبی درست کردم اما بعد از یکی دو سال، در یک لحضه و با دعای خیر مادرم، همشون رو به دامن پاک طبیعت بخشیدم و اونا رو راهیه مکان های مختلف از جمله سبزی فروشی، بازیافت و … کردم.
بازخورد ها اون همه خوندن ها شروع شد. البته در بیشتر موارد برعکس! یعنی اینکه بعد از توضیح دادن یک موضوع بسیار جالب و یا بیان جزئیات دقیق یک حادثه یا یک دستاورد و یا یک مطلب علمی، دوستان، رفقا، آشنایان همه در یک زاویه خاص و با چهره ای ترکیب از روانپریشی مزمن و ترس و وحشت ناشی از آمدن کابوس های ترسناک شب هنگام، شروع به لرزیدن می کردند و در جا کام خود را تلخ و به بالین مرگ رهسپار می شدند.
«شیخنا در فکر چاره ای شد. تاملی بر اثبات گفتار، چاره در نابودی آنها بود. شیخ چله نشت، ذکر گفت و دیدن خلق از دیدگان کند.»
بعد از این تصمیم گرفتم آرشیوم رو جزئی تر کنم تا بتونم اون مطالب رو به راحتی پیدا کنم و به دوست هام امانت بدم و این کار باعث درک راحت تر این مطالب می شد.
مدتی بود مقاله های دانباله داری در مورد ایده پردازی و روش های صحیح درست و ساده فکر کردن رو در همین روزنامه دنبال می کردم.
یکی از این شماره ها به این مطلب اشاره کرده بود که در ایستگاه فضایی ناسا دانشمندان با مشکل بزرگی مواجه شده بودند. اونها برای تهیه گزارش ها و یادداشت مطالب گوناگون در ماموریت های فضایی به هیچ عنوان نمی توانستند از خودکار استفاده کنند. خلاء باعث از بین رفتن رفتار و اثر جوهر بر روی کاغذ شده بود و این مشکل باعث هزینه زیادی برای انجام تحقیقات و راهکاری برای حل این مشکل برای ناسا در برداشت. هزینه بسیار سنگینی که در نهایت به نتیجه رسید و این مشکل کاملا حل شد (یه کم واقع بین باشید، بی انصافیه در مورد چند صد هزار دلار فکر کنیم؟!). البته به این مورد هم اشاره شده بود که روس ها هم به طور دقیق با این مشکل مواجه شده بودند و در حال جستجو برای حل این معضل بودند.
اما آیا این تنها راه حل بود؟ یعنی هیچ راه دیگه ای وجود نداشت؟ هیچ راهی؟
بعد از اینکه این ماجرا رو به تماما و به طور شفاهی برای برادرم تعریف کردم (که هنوز برای شما نگفتم)، خیلی راحت ابروهاش رو بالا اندااخت و این موضوع رو کاملا انکار کرد. (از داداشم این کار خیلی بعید بود!) اینجا بود که با یک جهش بلند وارد اتاقم شدم و اون مطلب رو که قبلا برش زده بودم و در قسمت مخصوص خودش قرار داشت رو از آرشیو بیرون آوردم و بهش نشون دادم.
لحظه زنده شدن دوباره یک انسان رو تصور کنید…
روس ها در ماموریت های بعدیشون به فضا بجای خودکار از مداداستفاده کردند.
ارسال شده توسط حامد صدیقی | در خاطره, داستان
چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸
آقای پاسدار از جلوی در ورودی سالن دبیرستان بلند داد زد:
“آی …”
سرم رو بر گردوندم.
” آره …، تو بیا”
رفتم نزدیکش بعد دستمو گرفت و یه راست منو برد داخل دفتر مدیر دبیرستانمون که اون موقع آقای رمضانی بودش.
وارد دفتر که شدیم آقای رمضانی شکه شد. وقتی که موضوع روشن شد خیلی راحت گفت:
“مدارکشو آماده کنید. این آقا از مدرسه اخراجه و طبق قانون باید … بشه!” (نمی دونم چی گفتش. یه چیزی تو مایه های مردودی این جو چیزا!)
های های…
(چه گریه ای کردم.)
دیگه خواهش التماس ها شروع شد.
“به خدا من دانش آموز خوبیم، شما که میشناسید منو، جوونی کردم، اشتباه کردم…”
همون موقع بود که دیدم آقای پاسدار کتش رو پوشید و بی اعتنا از اتفاقی که افتاده از مدرسه خارج شد.
آقای رمضانی با صدای بلند و خیلی قاطع می گفت که:
“هیچ راهی نداره. این کتاب قانونه. (اشاره می کرد به یک کتاب خفن و قطوری که روی میزش بود.) قانون می گه شما باید از مدرسه اخراج بشین. من هیچ کاری نمی تونم بکنم.”
دیگه نفسم بالا نمی اومد. دفتر رو روی سرم گذاشته بودم. صدای جیغ و دادم همه سالن رو پر کرده بود. اونجا یه خانمی بود که داشت واسه برادرش خواهش و التماس می کرد. وقتی اوضاع من رو دید بی خیال برادرش شد و شروع کرد خواهش و تمنا که منو ببخشند. یه جورایی خندم گرفته بود! ولی فایده ای نداشت …
همون موقع بود که مجتبی وارد دفتر شد و گفت که من این کار رو بهش گفتم انجام بده و همه تقصیر ها رو به گردن گرفت.
اما هیچ فایده ای نداشت!
معلمی داشتیم به نام آقای مصیبی که با مدرک دکترا دروس هایی مثل معارف و اینجور چیزا درس می داد. آشنایی زیادی باهاش نداشتم. هیچ درسی هم با اون نگذروندم.
داخل دفتر شد. وقتی متجه جریان شد، منو نشوند کنار خودش و بهم گفت که یه سوال ازت می کنم راستشو بگو:
“مجتبی چقدر بهت پول داد؟”
های… های…،
به پیر و پیغمبر قسم خوردم که بابا به خدا هیچی پول نگرفتم. می خواستم برم قبض های خونمون رو پرداخت کنم که سر از اینجا در آوردم. اینم قبضا! (قبض ها رو با پولا رو بهش نشون دادم)
“خب، پاشو برو”
یهو شکه شدم. آخه خیلی راحت این حرف رو زد و بعد من از اون سوال می پرسیدم:
“یعنی چی برم؟ واقعی یعنی برم؟ چی دارید می گید؟”
“مگه نمی گم برو، پاشو دیگه”
منگ شده بود. مثل دیوونه ها!
یک دفتر دار خیلی هیکل و سیبیلو داشتیم که خیلی هم بد اخلاق بود. تقریبا همه داخل دفتر جمع شده بود. آخه اون هم اومده بود اونجا. وقتی دید دارم خنگ بازی در می یارم با عصانیت اومد مچ دستمو گرفت و برد داخل سالن و بعد بهم گفت:
“وقتی آقای مصیبی میگه برو، پاشو برو دیگه!”
بعدا فهمیدم این آقای دکتر مصیبی حسابی خرش تو اداره آموزش و پرورش و جاهای دیگه برو داره!
دیگه من آقای پاسدار رو تو مدرسمون ندیدم!
مجتبی مردود شد و کلا ترک تحصیل کرد.
چند سال بعد که تو خیابون دیدمش سلام و علیک کردیم و بعد گفت که:
“دارم یه مغازه پروتییئنی باز می کنم. تو راستی می خوای چی کاره بشی؟”
“خیلی دوست دارم مهندس عمران بشم”
بعد گفت:
“خب. که بعدش چی بشه؟”
…
سریع پیچوندمش رفتم …
جلوه خوب یاد گرفتن زبان با یک نقطه عطف تلخ برام همراه شد! حرف های خوب آقای پاسدار (با اینکه همیشه سر کلاسش استرس زیادی داشتم) هنوز یادمه!
خیلی دوست دارم یه روز ببینمش و با با هاش (با اون لهجه بریتیش جالبش) انگلیسی صحبت کنم و بهش بگم در مورد من الان چی فکر می کنه؟
آقای پاسدار الان باید بیشتر از ۷۳ سال سن داشته باشه!
ارسال شده توسط حامد صدیقی | در خاطره, داستان, روزمره
پنجشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۸
خوب دیگه، چه کارش کنیم. پیش میاد دیگه. به هر حال این مسائل پشت پرده، همیشه کار دست ملت و دولتش داده!
آقای ابولحسین پاسدار، معلم زبان سال اول دبیرستانم بود. چهرش مثل اروپایی ها بود و موهای بلندی هم داشت. بیشتر از ۶۰ سال زندگی کرده بود. از همون جلسه اول مجبورمون کرد که هر سه قسمت افعال آخر کتاب رو با صدای بلند تکرار کنیم تا همشون رو حفظ شیم. کاری که هیچ کدوم از معلم های زبانم انجام ندادند. منظورم اینه که اصلا به این افعال توجه نمی کردند. اون موقع نمی فهمیدم چه دلیلی داره که داریم این کار رو انجام می دیم. آخه هنوز به گرامری نرسیده بودیم که به این افعال احتیاج داشته باشیم. می گفت
:”اینا رو یاد بگیرید تا دانشگاه بدردتون می خوره.”
تقریبا هیچ کدوم از دوستام این افعال رو بدرستی یاد نداشتند. (مخصوصا تا همین اواخر که دانشگاه می رفتم! فاتحه!)
Speak Spoke Spoken
Write Wrote Writen
Sing Sang Sung
صدای بچه های کلاس موقع تکرار، سالن مدرسه رو برمی داشت و همیشه هم در حین تکرار یک کلمه از ما می خواست که با اون، یک جمله در زمانی که خودش مشخص می کرد، بسازیم.
“حسن تو بگو: بابای من داره آواز می خونه“
“…My father”
تعریف نباشه (شما ببخشید!) ولی فکر نکنم تا آخر اون سال کسی تونست یک جمله صحیح رو بسازه! دلیلش هم این بود که کلاس (اول ۱۱۰) بیشتر از ۱۰ تا مردودی داشت. یعنی تقریبا یک سوم کلاس! کلاسی که من با غرور و با معدل شانزده و خورده ای شاگرد اول کلاس شدم. (راهنمایی بیشتر اوقات با معدل هفتده شاگرد سوم می شدم!!!)
آقای پاسدار می گفت که باباش ازش خواسته بود که ملا بشه!(همینطوری حرف می زد). “من هم دوست نداشتم ملا بشم، واسه همین، بابام منو از خونه بیرون انداخت بعد هم رفتم با دومادمون زندگی کردم. اون هم به خاطر نگهداری از من، بابامو تیغ می زد!”
سال های زیادی خارج از ایران و در اروپا زندگی کرده بود. می گفت:
” من بهترین ماشینا رو داشتم“
از صاحب خونه یهودبش حرف می زد. از اینکه واقعا از زندگیش راضیه!
تاجر حبوبات بود. وضع مالی خوبی داشت. یه بار فیش حقوقیش رو به من که میز اول نشسته بودم نشون داد. ۶۰۰ یا ۷۰۰ هزار تومن. جریان ماله ۸ ساله پیشه، شاید هم بیشتر! (ازینا بیشتر، حقشونه ولی من فکر نکنم رنج متوسط حقوق معلم ها اون موقع این مقدار بوده باشه). همیشه هم این سه کلمه رو چندین بار سر هر کلاس تکرار می کرد.
“کار، کار، کار“
با زن دومش زندگی می کرد. از این و اون فهمیدم که پسرش در حین خدمت تیر خورده و به شهادت رسیده.
کلاس زبان یک ساعت و نیم برگزار می شد. وقتی یک ساعت اول تموم می شد و زنگ می خورد، دفتر نمره رو می داد به چند تا از بچه ها (که یکی شون هم من بودم). دفتر اساتید نمی رفت. یه راست می رفت آبدارخونه، جای آبدارچی مدرسمون سیگار می کشید. البته ناگفته نمونه که یکی از همون بار هایی که دفتر نمره رو به من داد فکر کنم یه سری تغییرات مثبتی برای بچه ها اعمال کردم.
یه بار هم که نتونستم جمله ای که می خواد رو براش به انگلیسی ترجمه کنم، یه نمره منفی برام گذاشت و بعد گفت از روی ردینگی که درباره میمون ها بود (اسمش رو یادم نمی یاد) جریمه بنویسم و اون رو حفظ کنم. جریمه سنگینی گفت. چون یادمه برنامه ریزیم برای نوشتن جریمه این بود که سعی کنم روزی سه بار از روی ردینگ بنویسم و به همین صورت هر روز قسمتی از اون رو حفظ کنم.
هفته بعدش هم جریمه ها رو نوشتم و هم اینکه ردینگ رو حفظ کردم.
…Monkeys are cleaver animals. They can do many things. They are farmhands. They help farmers
رفتم سره کلاس…
نه جریمه ها رو دید نه ازم خواست که ریدنگ رو براش از بر بخونم!
اول سال تحصیلی به همه کلاس گفت که هر کس بره گروه یک می تونه سر کلاس هر کاری که دوست داره انجام بده! برقصه، بازی کنه، بیاد بجای من درس بده…
با بد بختی ۶ یا ۷ تا مثبت گرفتم و تنها نفری بودم که وارد گروه اول شدم اما هیچ وقت از این مزایا استفاده نکردم. نمی دونم، فکر کنم یه جورایی یادش رفته بود شاید هم فقط اون حرفا رو زده بود که ما بیشتر تلاش کنیم. (دومیش ایده آل تره!)
خرداد امتحان ها رو دادم. تعطیلات مثل همیشه شرین و باورنکردنی بود. شهریور از راه رسید. باید برای رفتن به مدرسه آماده می شدیم.
صبح مادرم چند تا قبض به من داد که ببرم بانک پرداختشون کنم. همین موقع زنگ خونمون خورد. در و که باز کردم دیدم مجتبی با لبخند پشت در وایستاده. مجتبی یکی از همون پیشکست های کلاسمون بود. قبلا از اینکه با هم، همکلاسی شیم، سلام و علیکی داشتیم. تعجب کردم، واقعا نمی دونستم چی کارم داره. آخه اولین باری بود که سراغم رو گرفته بود.
“چه خبر حامد جان، خوبی؟ بیا آقا همین امتحان آخر رو برو سر جلسه تموم شه بره! دمت گرم”
جملش خیلی ساده تر از چیزی بود که من الان گفتم.
اول جا خوردم. بعد خیلی راحت قبول کردم. باور کنید اصلا یادم نمیاد که سعی کرده باشم جلوی این کار رو بگیرم. بهش گفتم:
“باشه، بریم”
وارد حیاط مدرسه که شدیم یه سری از اساتید پیشکسوت کلاسمون اونجا بودن. مجتبی با غرور خاصی به همشون می گفت که:
“آره، حامد قرار امروز بجام امتحان بده”
از دفتر اعلام کردند که وارد سالن بشیم. روی صندلی های نشستیم. برگه هارو پخش کردند. واقعا فکر این رو نکرده بودم که یکی از مسئولین از دیدن من شک کنه. یا اینکه منو بشناسه و بگه:
“صدیقی، تو اینجا چی کار می کنی؟”
ای کیو = جلبک
شروع کردم به نوشتن. ۱۳ یا ۱۴ نمره براش نوشتم. یعنی همین قدر بلد بودم. آقای پاسدار هم اومد. تو سالن راه می رفت و به سوال های بچه ها جواب می داد و وقتی این کار رو می کرد بر می گشت و پشت میز تحویل برگه ها می نشست. استرسم شروع شده بود. نمی تونستم بیشتر از این اونجا بشینم. ناخدا گاه از جام بلند شدم و بی توجه به این که الان آقای پاسدار پشت میز هستش، رفتم و برگه رو روی میز قرار دادم و سریع از پله ها پایین اومدم. وارد حیاط شدم و داشتم از در مدرسه بیرون می رفتم که …
ادامه دارد…
*“بزرگترین هنر یک معلم، بیدار کردن لذت در بیان خلاقیت و دانش است”
(آلبرت اینشتین - فیزیکدان برجسته آلمانی ۱۹۵۵-۱۸۷۹)
فکر خوبی به ذهنم رسید. ۱۰ آهنگی که خیلی دوستشون دارم. تعدایشون رو به سرعت انتخاب کردم. اما مابقی با کلنجار همراه بود. مثلا Linkin Park رو انتخاب کنم یا Nelly Furtado ؟ یا اینکه از دو آهنگ Get over it یا I’m with you، کدوم یکی رو برای Avril انتخاب کنم؟ کار جالبیه! حتما مجموعه های دیگه ای رو هم می زارم. برام خیلی لذت داشت. بعد از انتخاب آهنگ ها شروع به طراحی این کاور کردم. فکر می کنم در مجموع چهار یا پنج ساعت شاید هم بیشتر برای این پست وقت گذاشتم.
[بروزرسانی]: اینجا هم می تونید Top Ten دوستم، مرتضی یزدانی رو هم ببینید.
امیدوارم بعد از گوش دادن هر آهنگ نظرتون رو به من بگید. هر لحظه منتظر نظراتون هستم.
پ.ن ۱: تمامی متن آهنگ ها رو در یک فایل زیپ قرار دادم. می تونید از اینجا دانلود کنید.
پ.ن ۲: Fathers and Daughters یکی از زیباترین آهنگ هایی هستش که گوش دادم. این خواننده، چند جایزه از جمله گرمی برای این آهنگ زیبا دریافت کرده. Paul Simon این آهنگ رو به دخترش تقدیم کرد.
پ.ن ۳: من تنها آهنگ Lonely Day رو از گروه System of A Down گوش دادم.
پ.ن ۴: Say it right از جمله تک آهنگ های خواننده کانادایی Furtado است که پس از انتشار با موفقیت جهانی روبرو شد و به سرعت در بیش از ۳۰ کشور در بالا جداول آهنگ های تاپ قرار گرفت.
پ.ن ۵: و اینکه آهنگ های Dido واقعا منو آروم می کنه!
*“زندگی بدون موسیقی، یک اشتباه خواهد بود”
(فریدریش نیچه - فیلسوف برجسته آلمانی ۱۹۰۰-۱۸۴۴)
ارسال شده توسط حامد صدیقی | در فيلم
سه شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
امروز صبح از ویدئو کلوپ، چند تا فیلم گرفتم. همـــــــه چیز هم داره! همون اول میگه: “چی می خوای؟” خیلی جرات می خواد آدم همچین حرفی رو به مشتریش بزنه. آرزو به دلم مونده که فقط یه بار بگه: “شرمنده، این یکی رو ندارم!” ولی فایده نداشته. هر فیلمی که خواستم با بهترین کیفت رو برام میاره! لامسب پول هم نمی گیره!