چركنويس |

خوراک RSS

آقای صدیقی، شما وقت دارید؟! (قسمت اول)

جمعه ۲۰ فروردین ۱۳۸۹

واقعا یادم نیست! دوم یا سوم دبیرستان که درس تارخ معاصر ایران داشتیم. واقعا از این درس متنفر بودم و هستم. اینقدر بدم میاد که از الان واسه درس انقلاب کارشناسی ماتم گرفتم. به هر حال هیچ وقت این معلممون رو یادم نمیره! قد بلند، چار شونه، سبزه ولباش هم شبیه به آنجلیا جولی بود! (بچه ها بهش می گفتن لب تاب، به من چه اونا می گفتن؟!) اخلاق زیاد خوبی نداشت. بعد از دو سه جلسه فهمیدم که از این بابا نمیشه نمره گرفت! نه، این دیگه کار من نیست. بینش و جغرافیا و … این جور درس ها رو هر طور بود پیچوندم ولی این یکی رو نمی شد. یکی از بچه ها (که از بزرگان تقلب هم بود اما خداییش درس هاش هم خوب بود) سر امتحان میان ترم همین درس یه لحظه سرشو برگردوند، از شانس بدش معلم نامبرده هم با یه حرکت از عقب کلاس پرید روی این رفیقمون و برگشو پاره کرد! اوضاع خیلی بدی بود! نه مثل اینکه باید برای اولین بار یه درس و بیوفتم. نامرد هر چند تا جلسه هم یه امتحان کوچولو می گرفت. خیلی هم با دقت این کار رو انجام می داد. می گفت همه این کوئیز ها بطور مستقیم روی امتحان پایانی تون تاثیر داره!  این کوفتی ها هم که تو مخم نمی رفت که، از اون طرف هم جرات نداشتیم تقلبَ کنیم. جونم براتون بگه که اشکم در اومده بود! اواسط ترم بود که به تمامی بچه های دو کلاس گفتش که باید برام یک تحقیق مفصل از توی اینترنت  تهیه کنید و این اطلاعات رو تنها روی سی دی برام بیارید و یا اینکه برام یک کارت اینترنت ۱۰ ساعته بیارید! (ببینید این بابا دیگه کی بودش؟!) من که باورم نمی شد! واقعا نمی تونستم تا زنگ آخر صبر کنم! توی ذهنم براش تا آخر ساعت یه پروژه ای بستم که مطمئن بودم دیگه خیالم از بابت نمره این درس راحت می شه و حسابی می ترکونم!

و همینطور هم شد…

اگه درست خاطرم باشه گفته بود فقط انگلیسی باشه! و لازم هم نیست برام پرینت کنید (و این خیلی برام عجیب بود!)

هیچی دیگه زنگ آخر شد و ما رسیدیم خونه! امون ندادم! تا آخر شب یه سی دی مالتی مدیا درست کردم که همه چیز رو طبقه بندی کرده بودم و با لینک هایی که گذاشته بودم می تونست داخل سی دی رو خیلی منظم چک کنه و طراحی و این جو چیزاش هم که لازم نیست توضیح بدم! یه هفته بعد از اینکه ای سی دی رو بهش دادم اومد سر کلاسمون. نگو ساعت قبلش سر کلاس قبلی اینقدر از کاره من تعریف کرده بود که بچه هایی که هنوز کارشون رو انچام نداده بودن همشون ریختن سرم که بیا بریم کافی نت و برای ما هم …

سر کلاس واقعا نمی تونستم از خجالت سرم و بالا بگیرم. آخه خیلی از من تعریف کرد.

هفته بعدش یهو در حین درس دادن درس رو قطع کرد و از من خواست که بلند شم و طریقه جستجو کردن رو با صدای بلند برای همه بگم و اینکه چطوری این اطلاعات رو جمع کردم! (چند ماه بعد از این قضیه بود که مقاله موتورسواری با گوگل رو نوشتم!) منم که از خدام بود و شروع کردم به صحبت کردن درباره این تکنیک ها و اینکه در اینترنت اطلاعات زیادی وجود داره که به خاطر یک سری دلایل غیرغابل دسترسی و با استفاده از بعضی روش ها می تونید به اون ها دسترسی پیدا کنید. (اینترنت مخفی به گوشتون خورده؟ دیپ وب یا دیپ نت؟)

واقعا آقا معلم داشت لذت می برد، بنده خدا همه چیز رو به معنای درک کردن با سر تائید می کرد. اما هفته بعد باز امتحان و اینکه من واقعا هیچی یاد نداشتم. میز آخر و کتاب تاریخ هم زیر میز بود. معلم هم با دقت خیلی زیاد و با صراحت داشت بین ردیف صندلی ها قدم می زد. دیگه تحملم تموم شده بود. آخه تو این وضعیت آبرو ریزی بود که نمره هام خراب و خراب تر بشه. کتاب و کشیدم بیرون و شروع کردم به نوشتن. فقط چند ثانیه بیشتر نگذشت که معلم در یک مسیر رفت همه چیز رو فهمید و  هیچی به روی خودش نیاورد. :دی رفت پشت میزش و یک برگه آ۴ آورد و با یه حرکت سریع خودشو انداخت روی نیمکت من و دوستم و با صدای بلند گفت:

ادامه دارد …

Popularity: 8%

مطالب مرتبط

۳ دیدگاه »

سلام
ای متقلب!
ای خرابکار!!
ای نابغه!!!!!
ای گوگل باز!!!!!!!!!!!!

۲۲ فروردین ۱۳۸۹ | ۰۱:۲۲

راستی حامد چرا لبات مثل آنجلینا جولی توی عکس این نشریه افتاده
:دی

۲۲ فروردین ۱۳۸۹ | ۰۱:۲۴

۱) سلام سید جان. ببین دیگه، قرار بود که شما همیشه از من تعریف کنی! آخر کدومش؟
۲) آخه اون موقع مد بود!

۲۲ فروردین ۱۳۸۹ | ۰۴:۱۰
نوشتن دیدگاه

CAPTCHA image

كليه حقوق مربوط به اين وب سايت براي همه كاربران آزاد مي باشد. هر گونه كپي برداري با ذكر و يا بدون ذكر منبع بلامانع است.