تهران، دفتر مدیر گروه … دانشکده هنر:« قابل توجه دانشجویان محترم، خواهشمند است برای انجام هر گونه کار اداری و رسیدگی به تمامی درخواست ها، به دفتر گروه مراحعه و از هر گونه مراجعه مستقیم به دفتر مدیریت گروه جدا خودداری کنید»
تهران، دفتر مدیر گروه … دانشکده علوم انسانی: «دانشجویان عزیز، ملاقات با دکتر … فقط با تعیین وقت قبلی از کارشناس گروه میسر است، در غیر ساعات تعیین شده، مزاحم نشوید»
توکیو، دفتر مدیریت دانشگاه: «در زدن لازم نیست، بیایید داخل»
…
«حوصله حرف زدن ندارند، فقط کافیه ۵ دقیقه بیشتر وقتشان را بگیریم آن وقت کم مانده با تیپ پا از اتاق بیرونمان کنند.»
«اگر سر کلاس بیشتر سوال کنیم، خیلی راخت توهین می کنند. اگر بخندیم، ایراد می گیریند. اگر چند سوال پشت سر هم بپرسیم، می گویند چقدر وقت دیگران را می گیری»
«چند ماه برای یک استادکار پژوهشی انجام دادم، او قول داده بود دستمزد بدهد، اما پس از یک سال وقتی در یک دانشگاه دیگر او را دیدم، از من فرار کرد و حاضر به سلام و علیک هم نشد»
«بحث کردن ممنوع است هر چه بگویند؛ اگر اشتباه هم باشد، باید بگوییم چشم»
«به آدم مثل پادو نگاه می کنند، بعضی هم انگار قهرند، به صورت آدم نگاه نمی کنند»
«من اصلا استادانم را نمی شناسم با این که سال آخر هستم، هیچ وقت نه آنها حاضر شدند از من چیزی بدانند و نه در این مورد به من اجازه دادند. تنها اطلاعات خصوصی که از آنها دارم، اسم کوچکشان است»
«استاد یک ترم از ما کار کشید، آن وقت کتاب نوشت به اسم خودش، حتی در مقدمه و پیشگفتار اسمی از ما نیاورد و فقط از همسرش تشکر کرد …»
«برخی استادها خودشان ناامیدند، افراد خوشبین را دوست ندارند من ۲۳ ساله به امید نیاز دارم، وفتی سر کلاس حرف های خوب می زنیم، ما را مسخره می کنند و …»
حسین مسلمی نایینی، مدیر کل دانشجویان داخل وزارت علوم، دانش آموخته دانشگاه توکیوست. ایشان با اشاره به تجربه خود در دوران تحصیل در دانشگاه توکیوی ژاپن می گوید: «ارتباط بین استاد و دانشجو آنقدر عاطفی و صمیمانه بود که ما دوست داشتیم او کاری از ما بخواهد و ما زود تر از موعد مقرر آن را انجام دهیم. شید باور نکنید، اما من حتی با خانواده ام به منزل استادم رفتم و او رابطه دوستانه ای با فرزندانم داشت. او حتی می دانست که ما چه غذایی دوست داریم. اما امروز متاسفانه دانشجویان داخل شماره تماسی از استادشان ندارند، چه برسد به این که به خانه اش بروند؛ ایشان از روزی می گوید که پس از فارغ التحصیلی قصد داشت به ایران بازگردد و استادش با مقداری غذا به بدرقه او آمد.»
روزنامه جام جم - شماره ۲۴۰۱ - کتایون مصری
Popularity: 22%
“آقای صدیقی، طریق جستجو کردن در اینترنت رو مفصل برام اینجا بنویس!”
منم که از یک طرف داشتم از ترس سکته می کردم از طرف دیگه داشتم شاخ در می آوردم! آخه وسط امتحان و همچین سوالی؟ اصلا با عقل جور در نمی اومد. دیگه کم کم باورم شده بود که بنده خدا فقط دنبال جواب های خودشه و همه چیز دیگه واسه من سوریه!
امتحان تموم شد. همه بچه ها برگه هاشون رو تحویل دادند و من هم با چهره ای در اوج مظلومیت به سمت آقا معلم رفتم و برگه پاسخ رو زیر برگه خودش که به من داد رو تحویلش دادم!
اینطوری فایده نداشت! نه! دو سه تا پاراگراف که چیزی رو حل نمی کنه!
“آقای صدیقی، شما وقت دارید با هم یک سر تا منزل ما بیاین. این کامپیوتر ما هم زیاد حال خوشی نداره و اینکه خانم من هم خیلی دوست داره شما رو ملاقات کنه!”
فکم اومد پایین. جریان واقعا جدی شده بود!
مدتی گذشت، امتحان های آخر سال شروع شده بود. و مهمتر از اینکه من امتحان تاریخ رو هم داده بودم و اینکه زیادی خراب کرده بودم. قرار گذاشتیم یک روز بعد از یک جلسه امتحان سال پائینی ها که ایشون مراقب بودن سوار ماشین شیم و بریم سمت خونشون! حیاط مدرسه خیلی شلوغ بود. رفتم کنار یکی از باغچه ها نشستم. خیلی اتفاقی مرتضی را هم اونجا دیدم! جریان رو بهش گفتم. خیلی حال کرد. همینطور که داشتم با مرتضی صحبت می کردم، نمی دونم چرا چند بار به سمت من گچ پرتاب شد. اصلا حواسم نبود. دیگه بعد متوجه شدم که یکی داره مثل رگبار به من از یه جایی گچ پرتاب می کنه! سرم رو بالا گرفتم دیدم، بله، آقا معلم مراقبه، بعد از طبفه دوم من رو دیده بودش. بعد ازپشت پنجره، با هزار حرکت دست فهمیدم که:
“منتظر باش. امتحان داره تموم می شه!”
امتحان تموم شد و از مرتضی خداحافظی کردم و سوار ماشین شدیم. مگه می رسیدیم. نمی دونم کجای قاسم آباد بود. ولی یه عالمه آپارتمان اونجا دیدم.
وارد آپارتمان که شدیم همسر محترمشون در و باز کردند و عجب خوش آمد گویی به ما گفتند! با احترام و ذوق فراوان.
وارد اتاق که شدیم بعد از چند دقیقه آقا معلم به من ملحق شد و شروع کرد به سوال پرسیدن.
“آقای صدیقی، بعضی از سایت ها پ*ی*ل^ت(ر) اند. مثلا سایت فلان و فلان. اطلاعات خیلی خوبی دارند. قبلا می تونستم با هاشون کار کنم اما الان اصلان امکانش نیست!”
می گفت من خیلی از ترجمه هایی که انجام می دم از همین وب سایت ها هستش و بعد اونجا فهمیدم که چرا به همه ما دانش آموزها گفته بود که تمامی مطالبتون انگلیسی باشه. بنده خدا با خانموش این مطالب رو ترجمه می کردند و برای نشریات یا جاهای دیگه استفاده می کردند. همونجا یکی از صفحات روزنامه خراسان رو برام آورد و به من یکی از کارهای ترجمشون رو نشون داد. مطلبش خیلی زیاد بود. برام واقعا جالب بنظر رسید.
اون موقع پروکسی ها خوب کار می کردند. یه پروکسی خیلی خوب پیدا کردم بعد براش ست کردم. داشت بنده خدا بال در می آورد. خیلی لذت برد. سرعتش هم بالا بود. دیگه تا یه مدتی خیالش از بابت مرور وبسایت هایی که می خواست راحت شد.
سوال بود که پشت سر هم می پرسید ولی ناهار رو نمی شد کاری کرد. جاتون خالی یه ماکارونی خیلی چرب با آقا معلم و پسرش زدیم که خیلی هم چسبید. اسم پسرش یادم نمی یاد. پدرام، پاشا، پامپا، پوپک(!) نمی دونم، فقط پ رو داشت.
دیگه وقت رفتن بود. آقا معلم دیگه سوال بی جوابی نگذاشته بود. همه رو پرسیده بود. به نظر می رسید که باید کم کم می رفتم.
“خب، پسرم نمی خوای برامون آهنگ بزاری. بابا جون یه هایده بزار!”
تازه چند دقیقه بعدش منظور این کارش رو فهمیدم. پسرش دیگه سرش با کامپیوتر بند شده بود و هیچ توجه هی به ما نمی کرد. بعد دیدم آقا معلم از یک اتاق دیگه یک پوشه آورد. یه عالمه کاغذ داخلش بود. شروع کرد به گشتن. بعد یکی از اون برگه ها رو بیرون آورد.
بـــــــــله… تازه دوزاریم جا افتاده بود. برگه امتحان تاریخ معاصرم بود. تقریبا سفید بود. باورم نمی شد. یعنی این درس مزخرف سخت رو قراره پاس کنم!
“خب آقای صدیقی بنویس. این سوال رو با این و این یکی و …”
چه دنیای قشنگیه! هوووووم! عالیــــــه! حــــــرف نداره!
گفت قراره بره استخر. تا احمد آباد من رو رسوندش. خداحافظی کردم و من موندم و خوشحالی بی پایانم.
۱۷ نمره پایانیم شد، همون درس مزخرف تاریخ که قرار بود بیوفتم.
پ.ن: بعد از خداحافظیم دیگه ندیدمش، تا همین چند ماه پیش که توی خیابان امامت چشمم به اشون افتاد. پیچوندم.
پ.ن۲: خوب خوب یادمه. یه عکس پشت دسکتاپ ویندوزش بود که وقتی سیستم رو خاموش یا ری استارت می کردی ظاهر می شد. نوشته بود: چه زود دیر می شود!
Popularity: 6%