ارسال شده توسط حامد صدیقی | در English, خاطره, روزمره, كامپيوتر و اينترنت
پنجشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۰
As some of you people know it, I was a “Postcrosser” and I used to send and receive postcards from all over the world. Actually if I wanted to send a postcard to a person who is living in another country (no matter how far s/he is living, the postage was the same price!!) I used to pay “one tenth of a dollar” to send one postcard and since few month ago, you really have no idea that how much I have to pay for the postage to send a postcard to a friend!!
Depends on the destination, it’s almost around $9!! Expensive like HELL! Isn’t it?!!
So I had some postcards and I had to send them because some friends, they have been waiting for them but telling the truth, I’m not such a million dollar babe, you know?!! (to send 5 or 6 postcards and pay $50 or $60… No! It’s not a good idea!!)
Anyway, I was thinking about it for some days and and finally I found a way:
To ask my lovely guests to do it on behalf of me, when they are going to leave here! (as one of the couples just accepted it kindly to do it some days ago - thank you, guys. You are awesome! ; )
Yeah, poor me and people here who just stop sending postcards because of some annoying rules which we’ll never understand their reasons!
…but the truth is that I’m not gonna give it up!

Popularity: 4%
ارسال شده توسط حامد صدیقی | در خاطره, داستان, روزمره
پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۹
“آقای صدیقی، طریق جستجو کردن در اینترنت رو مفصل برام اینجا بنویس!”
منم که از یک طرف داشتم از ترس سکته می کردم از طرف دیگه داشتم شاخ در می آوردم! آخه وسط امتحان و همچین سوالی؟ اصلا با عقل جور در نمی اومد. دیگه کم کم باورم شده بود که بنده خدا فقط دنبال جواب های خودشه و همه چیز دیگه واسه من سوریه!
امتحان تموم شد. همه بچه ها برگه هاشون رو تحویل دادند و من هم با چهره ای در اوج مظلومیت به سمت آقا معلم رفتم و برگه پاسخ رو زیر برگه خودش که به من داد رو تحویلش دادم!
اینطوری فایده نداشت! نه! دو سه تا پاراگراف که چیزی رو حل نمی کنه!
“آقای صدیقی، شما وقت دارید با هم یک سر تا منزل ما بیاین. این کامپیوتر ما هم زیاد حال خوشی نداره و اینکه خانم من هم خیلی دوست داره شما رو ملاقات کنه!”
فکم اومد پایین. جریان واقعا جدی شده بود!
مدتی گذشت، امتحان های آخر سال شروع شده بود. و مهمتر از اینکه من امتحان تاریخ رو هم داده بودم و اینکه زیادی خراب کرده بودم. قرار گذاشتیم یک روز بعد از یک جلسه امتحان سال پائینی ها که ایشون مراقب بودن سوار ماشین شیم و بریم سمت خونشون! حیاط مدرسه خیلی شلوغ بود. رفتم کنار یکی از باغچه ها نشستم. خیلی اتفاقی مرتضی را هم اونجا دیدم! جریان رو بهش گفتم. خیلی حال کرد. همینطور که داشتم با مرتضی صحبت می کردم، نمی دونم چرا چند بار به سمت من گچ پرتاب شد. اصلا حواسم نبود. دیگه بعد متوجه شدم که یکی داره مثل رگبار به من از یه جایی گچ پرتاب می کنه! سرم رو بالا گرفتم دیدم، بله، آقا معلم مراقبه، بعد از طبفه دوم من رو دیده بودش. بعد ازپشت پنجره، با هزار حرکت دست فهمیدم که:
“منتظر باش. امتحان داره تموم می شه!”
امتحان تموم شد و از مرتضی خداحافظی کردم و سوار ماشین شدیم. مگه می رسیدیم. نمی دونم کجای قاسم آباد بود. ولی یه عالمه آپارتمان اونجا دیدم.
وارد آپارتمان که شدیم همسر محترمشون در و باز کردند و عجب خوش آمد گویی به ما گفتند! با احترام و ذوق فراوان.
وارد اتاق که شدیم بعد از چند دقیقه آقا معلم به من ملحق شد و شروع کرد به سوال پرسیدن.
“آقای صدیقی، بعضی از سایت ها پ*ی*ل^ت(ر) اند. مثلا سایت فلان و فلان. اطلاعات خیلی خوبی دارند. قبلا می تونستم با هاشون کار کنم اما الان اصلان امکانش نیست!”
می گفت من خیلی از ترجمه هایی که انجام می دم از همین وب سایت ها هستش و بعد اونجا فهمیدم که چرا به همه ما دانش آموزها گفته بود که تمامی مطالبتون انگلیسی باشه. بنده خدا با خانموش این مطالب رو ترجمه می کردند و برای نشریات یا جاهای دیگه استفاده می کردند. همونجا یکی از صفحات روزنامه خراسان رو برام آورد و به من یکی از کارهای ترجمشون رو نشون داد. مطلبش خیلی زیاد بود. برام واقعا جالب بنظر رسید.
اون موقع پروکسی ها خوب کار می کردند. یه پروکسی خیلی خوب پیدا کردم بعد براش ست کردم. داشت بنده خدا بال در می آورد. خیلی لذت برد. سرعتش هم بالا بود. دیگه تا یه مدتی خیالش از بابت مرور وبسایت هایی که می خواست راحت شد.
سوال بود که پشت سر هم می پرسید ولی ناهار رو نمی شد کاری کرد. جاتون خالی یه ماکارونی خیلی چرب با آقا معلم و پسرش زدیم که خیلی هم چسبید. اسم پسرش یادم نمی یاد. پدرام، پاشا، پامپا، پوپک(!) نمی دونم، فقط پ رو داشت.
دیگه وقت رفتن بود. آقا معلم دیگه سوال بی جوابی نگذاشته بود. همه رو پرسیده بود. به نظر می رسید که باید کم کم می رفتم.
“خب، پسرم نمی خوای برامون آهنگ بزاری. بابا جون یه هایده بزار!”
تازه چند دقیقه بعدش منظور این کارش رو فهمیدم. پسرش دیگه سرش با کامپیوتر بند شده بود و هیچ توجه هی به ما نمی کرد. بعد دیدم آقا معلم از یک اتاق دیگه یک پوشه آورد. یه عالمه کاغذ داخلش بود. شروع کرد به گشتن. بعد یکی از اون برگه ها رو بیرون آورد.
بـــــــــله… تازه دوزاریم جا افتاده بود. برگه امتحان تاریخ معاصرم بود. تقریبا سفید بود. باورم نمی شد. یعنی این درس مزخرف سخت رو قراره پاس کنم!
“خب آقای صدیقی بنویس. این سوال رو با این و این یکی و …”
چه دنیای قشنگیه! هوووووم! عالیــــــه! حــــــرف نداره!
گفت قراره بره استخر. تا احمد آباد من رو رسوندش. خداحافظی کردم و من موندم و خوشحالی بی پایانم.
۱۷ نمره پایانیم شد، همون درس مزخرف تاریخ که قرار بود بیوفتم.
پ.ن: بعد از خداحافظیم دیگه ندیدمش، تا همین چند ماه پیش که توی خیابان امامت چشمم به اشون افتاد. پیچوندم.
پ.ن۲: خوب خوب یادمه. یه عکس پشت دسکتاپ ویندوزش بود که وقتی سیستم رو خاموش یا ری استارت می کردی ظاهر می شد. نوشته بود: چه زود دیر می شود!
Popularity: 6%
ارسال شده توسط حامد صدیقی | در خاطره, داستان, روزمره
جمعه ۲۰ فروردین ۱۳۸۹
واقعا یادم نیست! دوم یا سوم دبیرستان که درس تارخ معاصر ایران داشتیم. واقعا از این درس متنفر بودم و هستم. اینقدر بدم میاد که از الان واسه درس انقلاب کارشناسی ماتم گرفتم. به هر حال هیچ وقت این معلممون رو یادم نمیره! قد بلند، چار شونه، سبزه ولباش هم شبیه به آنجلیا جولی بود! (بچه ها بهش می گفتن لب تاب، به من چه اونا می گفتن؟!) اخلاق زیاد خوبی نداشت. بعد از دو سه جلسه فهمیدم که از این بابا نمیشه نمره گرفت! نه، این دیگه کار من نیست. بینش و جغرافیا و … این جور درس ها رو هر طور بود پیچوندم ولی این یکی رو نمی شد. یکی از بچه ها (که از بزرگان تقلب هم بود اما خداییش درس هاش هم خوب بود) سر امتحان میان ترم همین درس یه لحظه سرشو برگردوند، از شانس بدش معلم نامبرده هم با یه حرکت از عقب کلاس پرید روی این رفیقمون و برگشو پاره کرد! اوضاع خیلی بدی بود! نه مثل اینکه باید برای اولین بار یه درس و بیوفتم. نامرد هر چند تا جلسه هم یه امتحان کوچولو می گرفت. خیلی هم با دقت این کار رو انجام می داد. می گفت همه این کوئیز ها بطور مستقیم روی امتحان پایانی تون تاثیر داره! این کوفتی ها هم که تو مخم نمی رفت که، از اون طرف هم جرات نداشتیم تقلبَ کنیم. جونم براتون بگه که اشکم در اومده بود! اواسط ترم بود که به تمامی بچه های دو کلاس گفتش که باید برام یک تحقیق مفصل از توی اینترنت تهیه کنید و این اطلاعات رو تنها روی سی دی برام بیارید و یا اینکه برام یک کارت اینترنت ۱۰ ساعته بیارید! (ببینید این بابا دیگه کی بودش؟!) من که باورم نمی شد! واقعا نمی تونستم تا زنگ آخر صبر کنم! توی ذهنم براش تا آخر ساعت یه پروژه ای بستم که مطمئن بودم دیگه خیالم از بابت نمره این درس راحت می شه و حسابی می ترکونم!
و همینطور هم شد…
اگه درست خاطرم باشه گفته بود فقط انگلیسی باشه! و لازم هم نیست برام پرینت کنید (و این خیلی برام عجیب بود!)
هیچی دیگه زنگ آخر شد و ما رسیدیم خونه! امون ندادم! تا آخر شب یه سی دی مالتی مدیا درست کردم که همه چیز رو طبقه بندی کرده بودم و با لینک هایی که گذاشته بودم می تونست داخل سی دی رو خیلی منظم چک کنه و طراحی و این جو چیزاش هم که لازم نیست توضیح بدم! یه هفته بعد از اینکه ای سی دی رو بهش دادم اومد سر کلاسمون. نگو ساعت قبلش سر کلاس قبلی اینقدر از کاره من تعریف کرده بود که بچه هایی که هنوز کارشون رو انچام نداده بودن همشون ریختن سرم که بیا بریم کافی نت و برای ما هم …
سر کلاس واقعا نمی تونستم از خجالت سرم و بالا بگیرم. آخه خیلی از من تعریف کرد.
هفته بعدش یهو در حین درس دادن درس رو قطع کرد و از من خواست که بلند شم و طریقه جستجو کردن رو با صدای بلند برای همه بگم و اینکه چطوری این اطلاعات رو جمع کردم! (چند ماه بعد از این قضیه بود که مقاله موتورسواری با گوگل رو نوشتم!) منم که از خدام بود و شروع کردم به صحبت کردن درباره این تکنیک ها و اینکه در اینترنت اطلاعات زیادی وجود داره که به خاطر یک سری دلایل غیرغابل دسترسی و با استفاده از بعضی روش ها می تونید به اون ها دسترسی پیدا کنید. (اینترنت مخفی به گوشتون خورده؟ دیپ وب یا دیپ نت؟)
واقعا آقا معلم داشت لذت می برد، بنده خدا همه چیز رو به معنای درک کردن با سر تائید می کرد. اما هفته بعد باز امتحان و اینکه من واقعا هیچی یاد نداشتم. میز آخر و کتاب تاریخ هم زیر میز بود. معلم هم با دقت خیلی زیاد و با صراحت داشت بین ردیف صندلی ها قدم می زد. دیگه تحملم تموم شده بود. آخه تو این وضعیت آبرو ریزی بود که نمره هام خراب و خراب تر بشه. کتاب و کشیدم بیرون و شروع کردم به نوشتن. فقط چند ثانیه بیشتر نگذشت که معلم در یک مسیر رفت همه چیز رو فهمید و هیچی به روی خودش نیاورد. :دی رفت پشت میزش و یک برگه آ۴ آورد و با یه حرکت سریع خودشو انداخت روی نیمکت من و دوستم و با صدای بلند گفت:
ادامه دارد …
Popularity: 8%
ارسال شده توسط حامد صدیقی | در خاطره, خلاقيت, داستان, يه چيزه جديد!
پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۸
جام جم کاملا متفاوت با روزنامه های دیگه منتشر شد. اون موقع روزنامه تازه تاسیس بود و طراحی، فرم و ارائه مطالب با سایر روزنامه ها کاملا متفاوت بود. اوایل قیمتش بیست و پنج تومان بود. (الان ۱۰۰ تومان هستش!) و اینکه توزیع خیلی بدی داشت. مخصوصا اینکه ساعت دو بعد از ظهر، مشهد می رسید.
چند بار هم چند تا از شماره های اون رو تمام و کمال خوندم. یعنی تمام کلمات روزنامه رو. حتی حواث رو! حتی تمام مطالب سیاسیش رو! (سال هاست صفحه حوادث هیچ روزنامه یا مجله ای رو نخوندم. سیاسی هم فقط یک اپسیلون مرور می کنم! ولی در مجموع حالم از جفتشون بهم می خوره)
خودم رو داشتم خفه می کردم. حتی این اتفاق برام افتاده بود که بعضی از روزها در یک بازه زمانی دو ساعته سه بار به دکه روزنامه فروشی سر بزنم تا جام جم اون روز رو بخرم. با مادرم خیلی از اوقات بابت خرید این روزنامه ها بحث می کردیم. همه جای خونمون آثارش بود. خیلی تعصب برام ایجاد کرده بود. خدایی نکرده اگه یه برگش پاره می شد، داد و هواری بود که می کردم.
آرشیو خوبی درست کردم اما بعد از یکی دو سال، در یک لحضه و با دعای خیر مادرم، همشون رو به دامن پاک طبیعت بخشیدم و اونا رو راهیه مکان های مختلف از جمله سبزی فروشی، بازیافت و … کردم.
بازخورد ها اون همه خوندن ها شروع شد. البته در بیشتر موارد برعکس! یعنی اینکه بعد از توضیح دادن یک موضوع بسیار جالب و یا بیان جزئیات دقیق یک حادثه یا یک دستاورد و یا یک مطلب علمی، دوستان، رفقا، آشنایان همه در یک زاویه خاص و با چهره ای ترکیب از روانپریشی مزمن و ترس و وحشت ناشی از آمدن کابوس های ترسناک شب هنگام، شروع به لرزیدن می کردند و در جا کام خود را تلخ و به بالین مرگ رهسپار می شدند.
«شیخنا در فکر چاره ای شد. تاملی بر اثبات گفتار، چاره در نابودی آنها بود. شیخ چله نشت، ذکر گفت و دیدن خلق از دیدگان کند.»
بعد از این تصمیم گرفتم آرشیوم رو جزئی تر کنم تا بتونم اون مطالب رو به راحتی پیدا کنم و به دوست هام امانت بدم و این کار باعث درک راحت تر این مطالب می شد.
مدتی بود مقاله های دانباله داری در مورد ایده پردازی و روش های صحیح درست و ساده فکر کردن رو در همین روزنامه دنبال می کردم.
یکی از این شماره ها به این مطلب اشاره کرده بود که در ایستگاه فضایی ناسا دانشمندان با مشکل بزرگی مواجه شده بودند. اونها برای تهیه گزارش ها و یادداشت مطالب گوناگون در ماموریت های فضایی به هیچ عنوان نمی توانستند از خودکار استفاده کنند. خلاء باعث از بین رفتن رفتار و اثر جوهر بر روی کاغذ شده بود و این مشکل باعث هزینه زیادی برای انجام تحقیقات و راهکاری برای حل این مشکل برای ناسا در برداشت. هزینه بسیار سنگینی که در نهایت به نتیجه رسید و این مشکل کاملا حل شد (یه کم واقع بین باشید، بی انصافیه در مورد چند صد هزار دلار فکر کنیم؟!). البته به این مورد هم اشاره شده بود که روس ها هم به طور دقیق با این مشکل مواجه شده بودند و در حال جستجو برای حل این معضل بودند.
اما آیا این تنها راه حل بود؟ یعنی هیچ راه دیگه ای وجود نداشت؟ هیچ راهی؟
بعد از اینکه این ماجرا رو به تماما و به طور شفاهی برای برادرم تعریف کردم (که هنوز برای شما نگفتم)، خیلی راحت ابروهاش رو بالا اندااخت و این موضوع رو کاملا انکار کرد. (از داداشم این کار خیلی بعید بود!) اینجا بود که با یک جهش بلند وارد اتاقم شدم و اون مطلب رو که قبلا برش زده بودم و در قسمت مخصوص خودش قرار داشت رو از آرشیو بیرون آوردم و بهش نشون دادم.
لحظه زنده شدن دوباره یک انسان رو تصور کنید…
روس ها در ماموریت های بعدیشون به فضا بجای خودکار از مداد استفاده کردند.
(حق می دم! هنوز باورش سخته؟!)
Popularity: 10%
ارسال شده توسط حامد صدیقی | در خاطره, داستان
چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸
آقای پاسدار از جلوی در ورودی سالن دبیرستان بلند داد زد:
“آی …”
سرم رو بر گردوندم.
” آره …، تو بیا”
رفتم نزدیکش بعد دستمو گرفت و یه راست منو برد داخل دفتر مدیر دبیرستانمون که اون موقع آقای رمضانی بودش.
وارد دفتر که شدیم آقای رمضانی شکه شد. وقتی که موضوع روشن شد خیلی راحت گفت:
“مدارکشو آماده کنید. این آقا از مدرسه اخراجه و طبق قانون باید … بشه!” (نمی دونم چی گفتش. یه چیزی تو مایه های مردودی این جو چیزا!)
های های…
(چه گریه ای کردم.)
دیگه خواهش التماس ها شروع شد.
“به خدا من دانش آموز خوبیم، شما که میشناسید منو، جوونی کردم، اشتباه کردم…”
همون موقع بود که دیدم آقای پاسدار کتش رو پوشید و بی اعتنا از اتفاقی که افتاده از مدرسه خارج شد.
آقای رمضانی با صدای بلند و خیلی قاطع می گفت که:
“هیچ راهی نداره. این کتاب قانونه. (اشاره می کرد به یک کتاب خفن و قطوری که روی میزش بود.) قانون می گه شما باید از مدرسه اخراج بشین. من هیچ کاری نمی تونم بکنم.”
دیگه نفسم بالا نمی اومد. دفتر رو روی سرم گذاشته بودم. صدای جیغ و دادم همه سالن رو پر کرده بود. اونجا یه خانمی بود که داشت واسه برادرش خواهش و التماس می کرد. وقتی اوضاع من رو دید بی خیال برادرش شد و شروع کرد خواهش و تمنا که منو ببخشند. یه جورایی خندم گرفته بود! ولی فایده ای نداشت …
همون موقع بود که مجتبی وارد دفتر شد و گفت که من این کار رو بهش گفتم انجام بده و همه تقصیر ها رو به گردن گرفت.
اما هیچ فایده ای نداشت!
معلمی داشتیم به نام آقای مصیبی که با مدرک دکترا دروس هایی مثل معارف و اینجور چیزا درس می داد. آشنایی زیادی باهاش نداشتم. هیچ درسی هم با اون نگذروندم.
داخل دفتر شد. وقتی متجه جریان شد، منو نشوند کنار خودش و بهم گفت که یه سوال ازت می کنم راستشو بگو:
“مجتبی چقدر بهت پول داد؟”
های… های…،
به پیر و پیغمبر قسم خوردم که بابا به خدا هیچی پول نگرفتم. می خواستم برم قبض های خونمون رو پرداخت کنم که سر از اینجا در آوردم. اینم قبضا! (قبض ها رو با پولا رو بهش نشون دادم)
“خب، پاشو برو”
یهو شکه شدم. آخه خیلی راحت این حرف رو زد و بعد من از اون سوال می پرسیدم:
“یعنی چی برم؟ واقعی یعنی برم؟ چی دارید می گید؟”
“مگه نمی گم برو، پاشو دیگه”
منگ شده بود. مثل دیوونه ها!
یک دفتر دار خیلی هیکل و سیبیلو داشتیم که خیلی هم بد اخلاق بود. تقریبا همه داخل دفتر جمع شده بود. آخه اون هم اومده بود اونجا. وقتی دید دارم خنگ بازی در می یارم با عصانیت اومد مچ دستمو گرفت و برد داخل سالن و بعد بهم گفت:
“وقتی آقای مصیبی میگه برو، پاشو برو دیگه!”
بعدا فهمیدم این آقای دکتر مصیبی حسابی خرش تو اداره آموزش و پرورش و جاهای دیگه برو داره!
دیگه من آقای پاسدار رو تو مدرسمون ندیدم!
مجتبی مردود شد و کلا ترک تحصیل کرد.
چند سال بعد که تو خیابون دیدمش سلام و علیک کردیم و بعد گفت که:
“دارم یه مغازه پروتییئنی باز می کنم. تو راستی می خوای چی کاره بشی؟”
“خیلی دوست دارم مهندس عمران بشم”
بعد گفت:
“خب. که بعدش چی بشه؟”
…
سریع پیچوندمش رفتم …
جلوه خوب یاد گرفتن زبان با یک نقطه عطف تلخ برام همراه شد! حرف های خوب آقای پاسدار (با اینکه همیشه سر کلاسش استرس زیادی داشتم) هنوز یادمه!
خیلی دوست دارم یه روز ببینمش و با با هاش (با اون لهجه بریتیش جالبش) انگلیسی صحبت کنم و بهش بگم در مورد من الان چی فکر می کنه؟
آقای پاسدار الان باید بیشتر از ۷۳ سال سن داشته باشه!
آرزوی شادی برای تمام معلم های خوب!
Popularity: 8%
ارسال شده توسط حامد صدیقی | در خاطره, داستان, روزمره
پنجشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۸
خوب دیگه، چه کارش کنیم. پیش میاد دیگه. به هر حال این مسائل پشت پرده، همیشه کار دست ملت و دولتش داده!
آقای ابولحسین پاسدار، معلم زبان سال اول دبیرستانم بود. چهرش مثل اروپایی ها بود و موهای بلندی هم داشت. بیشتر از ۶۰ سال زندگی کرده بود. از همون جلسه اول مجبورمون کرد که هر سه قسمت افعال آخر کتاب رو با صدای بلند تکرار کنیم تا همشون رو حفظ شیم. کاری که هیچ کدوم از معلم های زبانم انجام ندادند. منظورم اینه که اصلا به این افعال توجه نمی کردند. اون موقع نمی فهمیدم چه دلیلی داره که داریم این کار رو انجام می دیم. آخه هنوز به گرامری نرسیده بودیم که به این افعال احتیاج داشته باشیم. می گفت
:”اینا رو یاد بگیرید تا دانشگاه بدردتون می خوره.”
تقریبا هیچ کدوم از دوستام این افعال رو بدرستی یاد نداشتند. (مخصوصا تا همین اواخر که دانشگاه می رفتم! فاتحه!)
Speak Spoke Spoken
Write Wrote Writen
Sing Sang Sung
صدای بچه های کلاس موقع تکرار، سالن مدرسه رو برمی داشت و همیشه هم در حین تکرار یک کلمه از ما می خواست که با اون، یک جمله در زمانی که خودش مشخص می کرد، بسازیم.
“حسن تو بگو: بابای من داره آواز می خونه“
“…My father”
تعریف نباشه (شما ببخشید!) ولی فکر نکنم تا آخر اون سال کسی تونست یک جمله صحیح رو بسازه! دلیلش هم این بود که کلاس (اول ۱۱۰) بیشتر از ۱۰ تا مردودی داشت. یعنی تقریبا یک سوم کلاس! کلاسی که من با غرور و با معدل شانزده و خورده ای شاگرد اول کلاس شدم. (راهنمایی بیشتر اوقات با معدل هفتده شاگرد سوم می شدم!!!)
آقای پاسدار می گفت که باباش ازش خواسته بود که ملا بشه!(همینطوری حرف می زد).
“من هم دوست نداشتم ملا بشم، واسه همین، بابام منو از خونه بیرون انداخت بعد هم رفتم با دومادمون زندگی کردم. اون هم به خاطر نگهداری از من، بابامو تیغ می زد!”
سال های زیادی خارج از ایران و در اروپا زندگی کرده بود. می گفت:
” من بهترین ماشینا رو داشتم“
از صاحب خونه یهودبش حرف می زد. از اینکه واقعا از زندگیش راضیه!
تاجر حبوبات بود. وضع مالی خوبی داشت. یه بار فیش حقوقیش رو به من که میز اول نشسته بودم نشون داد. ۶۰۰ یا ۷۰۰ هزار تومن. جریان ماله ۸ ساله پیشه، شاید هم بیشتر! (ازینا بیشتر، حقشونه ولی من فکر نکنم رنج متوسط حقوق معلم ها اون موقع این مقدار بوده باشه). همیشه هم این سه کلمه رو چندین بار سر هر کلاس تکرار می کرد.
“کار، کار، کار“
با زن دومش زندگی می کرد. از این و اون فهمیدم که پسرش در حین خدمت تیر خورده و به شهادت رسیده.
کلاس زبان یک ساعت و نیم برگزار می شد. وقتی یک ساعت اول تموم می شد و زنگ می خورد، دفتر نمره رو می داد به چند تا از بچه ها (که یکی شون هم من بودم). دفتر اساتید نمی رفت. یه راست می رفت آبدارخونه، جای آبدارچی مدرسمون سیگار می کشید. البته ناگفته نمونه که یکی از همون بار هایی که دفتر نمره رو به من داد فکر کنم یه سری تغییرات مثبتی برای بچه ها اعمال کردم.
یه بار هم که نتونستم جمله ای که می خواد رو براش به انگلیسی ترجمه کنم، یه نمره منفی برام گذاشت و بعد گفت از روی ردینگی که درباره میمون ها بود (اسمش رو یادم نمی یاد) جریمه بنویسم و اون رو حفظ کنم. جریمه سنگینی گفت. چون یادمه برنامه ریزیم برای نوشتن جریمه این بود که سعی کنم روزی سه بار از روی ردینگ بنویسم و به همین صورت هر روز قسمتی از اون رو حفظ کنم.
هفته بعدش هم جریمه ها رو نوشتم و هم اینکه ردینگ رو حفظ کردم.
…Monkeys are cleaver animals. They can do many things. They are farmhands. They help farmers
رفتم سره کلاس…
نه جریمه ها رو دید نه ازم خواست که ریدنگ رو براش از بر بخونم!
اول سال تحصیلی به همه کلاس گفت که هر کس بره گروه یک می تونه سر کلاس هر کاری که دوست داره انجام بده! برقصه، بازی کنه، بیاد بجای من درس بده…
با بد بختی ۶ یا ۷ تا مثبت گرفتم و تنها نفری بودم که وارد گروه اول شدم اما هیچ وقت از این مزایا استفاده نکردم. نمی دونم، فکر کنم یه جورایی یادش رفته بود شاید هم فقط اون حرفا رو زده بود که ما بیشتر تلاش کنیم. (دومیش ایده آل تره!)
خرداد امتحان ها رو دادم. تعطیلات مثل همیشه شرین و باورنکردنی بود. شهریور از راه رسید. باید برای رفتن به مدرسه آماده می شدیم.
صبح مادرم چند تا قبض به من داد که ببرم بانک پرداختشون کنم. همین موقع زنگ خونمون خورد. در و که باز کردم دیدم مجتبی با لبخند پشت در وایستاده. مجتبی یکی از همون پیشکست های کلاسمون بود. قبلا از اینکه با هم، همکلاسی شیم، سلام و علیکی داشتیم. تعجب کردم، واقعا نمی دونستم چی کارم داره. آخه اولین باری بود که سراغم رو گرفته بود.
“چه خبر حامد جان، خوبی؟ بیا آقا همین امتحان آخر رو برو سر جلسه تموم شه بره! دمت گرم”
جملش خیلی ساده تر از چیزی بود که من الان گفتم.
اول جا خوردم. بعد خیلی راحت قبول کردم. باور کنید اصلا یادم نمیاد که سعی کرده باشم جلوی این کار رو بگیرم. بهش گفتم:
“باشه، بریم”
وارد حیاط مدرسه که شدیم یه سری از اساتید پیشکسوت کلاسمون اونجا بودن. مجتبی با غرور خاصی به همشون می گفت که:
“آره، حامد قرار امروز بجام امتحان بده”
از دفتر اعلام کردند که وارد سالن بشیم. روی صندلی های نشستیم. برگه هارو پخش کردند. واقعا فکر این رو نکرده بودم که یکی از مسئولین از دیدن من شک کنه. یا اینکه منو بشناسه و بگه:
“صدیقی، تو اینجا چی کار می کنی؟”
ای کیو = جلبک
شروع کردم به نوشتن. ۱۳ یا ۱۴ نمره براش نوشتم. یعنی همین قدر بلد بودم. آقای پاسدار هم اومد. تو سالن راه می رفت و به سوال های بچه ها جواب می داد و وقتی این کار رو می کرد بر می گشت و پشت میز تحویل برگه ها می نشست. استرسم شروع شده بود. نمی تونستم بیشتر از این اونجا بشینم. ناخدا گاه از جام بلند شدم و بی توجه به این که الان آقای پاسدار پشت میز هستش، رفتم و برگه رو روی میز قرار دادم و سریع از پله ها پایین اومدم. وارد حیاط شدم و داشتم از در مدرسه بیرون می رفتم که …
ادامه دارد…
*“بزرگترین هنر یک معلم، بیدار کردن لذت در بیان خلاقیت و دانش است”
(آلبرت اینشتین - فیزیکدان برجسته آلمانی ۱۹۵۵-۱۸۷۹)
Popularity: 4%