چركنويس |

خوراک RSS

ولگردي در اينترنت!

I won’t give it up

پنجشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۰

As some of you people know it, I was a “Postcrosser” and I used to send and receive postcards from all over the world. Actually if I wanted to send a postcard to a person who is living in another country (no matter how far s/he is living, the postage was the same price!!) I used to pay “one tenth of a dollar” to send one postcard and since few month ago, you really have no idea that how much I have to pay for the postage to send a postcard to a friend!!

Depends on the destination, it’s almost around $9!! Expensive like HELL! Isn’t it?!!

So I had some postcards and I had to send them because some friends, they have been waiting for them but telling the truth, I’m not such a million dollar babe, you know?!! (to send 5 or 6 postcards and pay $50 or $60… No! It’s not a good idea!!)

Anyway, I was thinking about it for some days and and finally I found a way:

To ask my lovely guests to do it on behalf of me, when they are going to leave here! (as one of the couples just accepted it kindly to do it some days ago - thank you, guys. You are awesome! ; )

Yeah, poor me and people here who just stop sending postcards because of some annoying rules which we’ll never understand their reasons!

…but the truth is that I’m not gonna give it up!

my-rooms-wall-postcrossing-com

Popularity: 4%


ال سی دی خریدید؟ مبارکه!

یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۰

جدی؟ ال سی دی خریدید؟ از این بزرگا؟ سینما خانواده هم داره؟ بابا ایول! ال سی دی نیست! ال ای دیه!؟ ببخشید! خب، این که خیلی بهتره . کیفیتش پس چندین برابر بیشتره. واقعا حرف نداره. خوش به حالتون. کاشکی ما هم یکی داشتیم! شنیدم حال میده باهاش فیلم نگاه کنی. راست می گن؟! آره؟

حالا که شما ال ای دی خریدید می شه ازتون یه خواهشی بکنم؟
می شه اون لیبل (lable) ها رو از روی ال ای دی یا ال سی دی (یا هرچی که هست!) بردارید؟!

ممنون.

Popularity: 4%


…شاد بودن!

جمعه ۲۱ آبان ۱۳۸۹

زندگی چه هوسناک است، چه شیرین!
چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،
خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن!

- نیما یوشیج

خیلی عجیب بود وقتی فهمیدم روز تولدم ( امروز)،  همزمان با سالروز تولد نیما اتفاق افتاده! تا اینجاش کاملا معلومه برام که نظرامون خیلی شبیه به هم هستش!!

چه شیرین!… شادبودن!

Popularity: 11%


در نزن، بیا تو!

سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

تهران،  دفتر مدیر گروه … دانشکده هنر:« قابل توجه دانشجویان محترم، خواهشمند است برای انجام هر گونه کار اداری و رسیدگی به تمامی درخواست ها، به دفتر گروه مراحعه و از هر گونه مراجعه مستقیم به دفتر مدیریت گروه جدا خودداری کنید»

تهران، دفتر مدیر گروه … دانشکده علوم انسانی: «دانشجویان عزیز، ملاقات با دکتر … فقط با تعیین وقت قبلی از کارشناس گروه میسر است، در غیر ساعات تعیین شده، مزاحم نشوید»

توکیو، دفتر مدیریت دانشگاه: «در زدن لازم نیست، بیایید داخل»

«حوصله حرف زدن ندارند، فقط کافیه ۵ دقیقه بیشتر وقتشان را بگیریم آن وقت کم مانده با تیپ پا از اتاق بیرونمان کنند.»

«اگر سر کلاس بیشتر سوال کنیم، خیلی راخت توهین می کنند. اگر بخندیم، ایراد می گیریند. اگر چند سوال پشت سر هم بپرسیم، می گویند چقدر وقت دیگران را می گیری»

«چند ماه برای یک استادکار پژوهشی انجام دادم، او قول داده بود دستمزد بدهد، اما پس از یک سال وقتی در یک دانشگاه دیگر او را دیدم، از من فرار کرد و حاضر به سلام و علیک هم نشد»

«بحث کردن ممنوع است  هر چه بگویند؛ اگر اشتباه هم باشد، باید بگوییم چشم»

«به آدم مثل پادو نگاه می کنند، بعضی هم انگار قهرند، به صورت آدم نگاه نمی کنند»

«من اصلا استادانم را نمی شناسم با این که سال آخر هستم، هیچ وقت نه آنها حاضر شدند از من چیزی بدانند و نه در این مورد به من اجازه دادند. تنها اطلاعات خصوصی که از آنها دارم، اسم کوچکشان است»

«استاد یک ترم از ما کار کشید، آن وقت کتاب نوشت به اسم خودش، حتی در مقدمه و پیشگفتار اسمی از ما نیاورد و فقط از همسرش تشکر کرد …»

«برخی استادها خودشان ناامیدند، افراد خوشبین را دوست ندارند من ۲۳ ساله به امید نیاز دارم، وفتی سر کلاس حرف های خوب می زنیم، ما را مسخره می کنند و …»

حسین مسلمی نایینی، مدیر کل دانشجویان داخل وزارت علوم، دانش آموخته دانشگاه توکیوست. ایشان با اشاره به تجربه خود در دوران تحصیل در دانشگاه توکیوی ژاپن می گوید: «ارتباط بین استاد و دانشجو آنقدر عاطفی و صمیمانه بود که ما دوست داشتیم او کاری از ما بخواهد و ما زود تر از موعد مقرر آن را انجام دهیم. شید باور نکنید، اما من حتی با خانواده ام به منزل استادم رفتم و او رابطه دوستانه ای با فرزندانم داشت. او حتی می دانست که ما چه غذایی دوست داریم. اما امروز متاسفانه دانشجویان داخل شماره تماسی از استادشان ندارند، چه برسد به این که به خانه اش بروند؛ ایشان از روزی می گوید که پس از فارغ التحصیلی قصد داشت به ایران بازگردد و استادش با مقداری غذا به بدرقه او آمد.»

روزنامه جام جم - شماره ۲۴۰۱ - کتایون مصری

Popularity: 22%


آقای صدیفی، شما وقت دارید؟ (قسمت دوم)

پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

“آقای صدیقی، طریق جستجو کردن در اینترنت رو مفصل برام اینجا بنویس!”

منم که از یک طرف داشتم از ترس سکته می کردم از طرف دیگه داشتم شاخ در می آوردم! آخه وسط امتحان و همچین سوالی؟ اصلا با عقل جور در نمی اومد. دیگه کم کم باورم شده بود که بنده خدا فقط دنبال جواب های خودشه و همه چیز دیگه واسه من سوریه!

امتحان تموم شد. همه بچه ها برگه هاشون رو تحویل دادند و من هم با چهره ای در اوج مظلومیت به سمت آقا معلم رفتم و برگه پاسخ رو زیر برگه خودش که به من داد رو تحویلش دادم!

اینطوری فایده نداشت! نه! دو سه تا پاراگراف که چیزی رو حل نمی کنه!

“آقای صدیقی، شما وقت دارید با هم یک سر تا منزل ما بیاین. این کامپیوتر ما هم زیاد حال خوشی نداره و اینکه خانم من هم خیلی دوست داره شما رو ملاقات کنه!”

فکم اومد پایین. جریان واقعا جدی شده بود!

مدتی گذشت، امتحان های آخر سال شروع شده بود. و مهمتر از اینکه من امتحان تاریخ رو هم داده بودم و اینکه زیادی خراب کرده بودم. قرار گذاشتیم یک روز بعد از یک جلسه امتحان سال پائینی ها که ایشون مراقب بودن سوار ماشین شیم و بریم سمت خونشون! حیاط مدرسه خیلی شلوغ بود. رفتم کنار یکی از باغچه ها نشستم. خیلی اتفاقی مرتضی را هم اونجا دیدم! جریان رو بهش گفتم. خیلی حال کرد. همینطور که داشتم با مرتضی صحبت می کردم، نمی دونم چرا چند بار به سمت من گچ پرتاب شد. اصلا حواسم نبود. دیگه بعد متوجه شدم که یکی داره مثل رگبار به من از یه جایی گچ پرتاب می کنه! سرم رو بالا گرفتم دیدم، بله، آقا معلم مراقبه، بعد از طبفه دوم من رو دیده بودش. بعد ازپشت پنجره، با هزار حرکت دست فهمیدم که:

“منتظر باش. امتحان داره تموم می شه!”

امتحان تموم شد و از مرتضی خداحافظی کردم و سوار ماشین شدیم. مگه می رسیدیم. نمی دونم کجای قاسم آباد بود. ولی یه عالمه آپارتمان اونجا دیدم.

وارد آپارتمان که شدیم همسر محترمشون در و باز کردند و عجب خوش آمد گویی به ما گفتند! با احترام و ذوق فراوان.

وارد اتاق که شدیم بعد از چند دقیقه آقا معلم به من ملحق شد و شروع کرد به سوال پرسیدن.

“آقای صدیقی، بعضی از سایت ها پ*ی*ل^ت(ر) اند. مثلا سایت فلان و فلان. اطلاعات خیلی خوبی دارند. قبلا می تونستم با هاشون کار کنم اما الان اصلان امکانش نیست!”

می گفت من خیلی از ترجمه هایی که انجام می دم از همین وب سایت ها هستش و بعد اونجا فهمیدم که چرا به همه ما دانش آموزها گفته بود که تمامی مطالبتون انگلیسی باشه. بنده خدا با خانموش این مطالب رو ترجمه می کردند و برای نشریات یا جاهای دیگه استفاده می کردند. همونجا یکی از صفحات روزنامه خراسان رو برام آورد و به من یکی از کارهای ترجمشون رو نشون داد. مطلبش خیلی زیاد بود. برام واقعا جالب بنظر رسید.

اون موقع پروکسی ها خوب کار می کردند. یه پروکسی خیلی خوب پیدا کردم بعد براش ست کردم. داشت بنده خدا بال در می آورد. خیلی لذت برد. سرعتش هم بالا بود. دیگه تا یه مدتی خیالش از بابت مرور وبسایت هایی که می خواست راحت شد.

سوال بود که پشت سر هم می پرسید ولی ناهار رو نمی شد کاری کرد. جاتون خالی یه ماکارونی خیلی چرب با آقا معلم و پسرش زدیم که خیلی هم چسبید. اسم پسرش یادم نمی یاد. پدرام، پاشا، پامپا، پوپک(!) نمی دونم، فقط پ رو داشت.

دیگه وقت رفتن بود. آقا معلم دیگه سوال بی جوابی نگذاشته بود. همه رو پرسیده بود. به نظر می رسید که باید کم کم می رفتم.

“خب، پسرم نمی خوای برامون آهنگ بزاری. بابا جون یه هایده بزار!”

تازه چند دقیقه بعدش منظور این کارش رو فهمیدم. پسرش دیگه سرش با کامپیوتر بند شده بود و هیچ توجه هی به ما نمی کرد. بعد دیدم آقا معلم از یک اتاق دیگه یک پوشه آورد. یه عالمه کاغذ داخلش بود. شروع کرد به گشتن. بعد یکی از اون برگه ها رو بیرون آورد.

بـــــــــله… تازه دوزاریم جا افتاده بود. برگه امتحان تاریخ معاصرم بود. تقریبا سفید بود. باورم نمی شد. یعنی این درس مزخرف سخت رو قراره پاس کنم!

“خب آقای صدیقی بنویس. این سوال رو با این و این یکی و …”

چه دنیای قشنگیه! هوووووم! عالیــــــه! حــــــرف نداره!

گفت قراره بره استخر. تا احمد آباد من رو رسوندش. خداحافظی کردم و من موندم و خوشحالی بی پایانم.

۱۷ نمره پایانیم شد، همون درس مزخرف تاریخ که قرار بود بیوفتم.

پ.ن: بعد از خداحافظیم دیگه ندیدمش، تا همین چند ماه پیش که توی خیابان امامت چشمم به اشون افتاد. پیچوندم.
پ.ن۲: خوب خوب یادمه. یه عکس پشت دسکتاپ ویندوزش بود که وقتی سیستم رو خاموش یا ری استارت می کردی ظاهر می شد. نوشته بود: چه زود دیر می شود!

Popularity: 6%


آقای صدیقی، شما وقت دارید؟! (قسمت اول)

جمعه ۲۰ فروردین ۱۳۸۹

واقعا یادم نیست! دوم یا سوم دبیرستان که درس تارخ معاصر ایران داشتیم. واقعا از این درس متنفر بودم و هستم. اینقدر بدم میاد که از الان واسه درس انقلاب کارشناسی ماتم گرفتم. به هر حال هیچ وقت این معلممون رو یادم نمیره! قد بلند، چار شونه، سبزه ولباش هم شبیه به آنجلیا جولی بود! (بچه ها بهش می گفتن لب تاب، به من چه اونا می گفتن؟!) اخلاق زیاد خوبی نداشت. بعد از دو سه جلسه فهمیدم که از این بابا نمیشه نمره گرفت! نه، این دیگه کار من نیست. بینش و جغرافیا و … این جور درس ها رو هر طور بود پیچوندم ولی این یکی رو نمی شد. یکی از بچه ها (که از بزرگان تقلب هم بود اما خداییش درس هاش هم خوب بود) سر امتحان میان ترم همین درس یه لحظه سرشو برگردوند، از شانس بدش معلم نامبرده هم با یه حرکت از عقب کلاس پرید روی این رفیقمون و برگشو پاره کرد! اوضاع خیلی بدی بود! نه مثل اینکه باید برای اولین بار یه درس و بیوفتم. نامرد هر چند تا جلسه هم یه امتحان کوچولو می گرفت. خیلی هم با دقت این کار رو انجام می داد. می گفت همه این کوئیز ها بطور مستقیم روی امتحان پایانی تون تاثیر داره!  این کوفتی ها هم که تو مخم نمی رفت که، از اون طرف هم جرات نداشتیم تقلبَ کنیم. جونم براتون بگه که اشکم در اومده بود! اواسط ترم بود که به تمامی بچه های دو کلاس گفتش که باید برام یک تحقیق مفصل از توی اینترنت  تهیه کنید و این اطلاعات رو تنها روی سی دی برام بیارید و یا اینکه برام یک کارت اینترنت ۱۰ ساعته بیارید! (ببینید این بابا دیگه کی بودش؟!) من که باورم نمی شد! واقعا نمی تونستم تا زنگ آخر صبر کنم! توی ذهنم براش تا آخر ساعت یه پروژه ای بستم که مطمئن بودم دیگه خیالم از بابت نمره این درس راحت می شه و حسابی می ترکونم!

و همینطور هم شد…

اگه درست خاطرم باشه گفته بود فقط انگلیسی باشه! و لازم هم نیست برام پرینت کنید (و این خیلی برام عجیب بود!)

هیچی دیگه زنگ آخر شد و ما رسیدیم خونه! امون ندادم! تا آخر شب یه سی دی مالتی مدیا درست کردم که همه چیز رو طبقه بندی کرده بودم و با لینک هایی که گذاشته بودم می تونست داخل سی دی رو خیلی منظم چک کنه و طراحی و این جو چیزاش هم که لازم نیست توضیح بدم! یه هفته بعد از اینکه ای سی دی رو بهش دادم اومد سر کلاسمون. نگو ساعت قبلش سر کلاس قبلی اینقدر از کاره من تعریف کرده بود که بچه هایی که هنوز کارشون رو انچام نداده بودن همشون ریختن سرم که بیا بریم کافی نت و برای ما هم …

سر کلاس واقعا نمی تونستم از خجالت سرم و بالا بگیرم. آخه خیلی از من تعریف کرد.

هفته بعدش یهو در حین درس دادن درس رو قطع کرد و از من خواست که بلند شم و طریقه جستجو کردن رو با صدای بلند برای همه بگم و اینکه چطوری این اطلاعات رو جمع کردم! (چند ماه بعد از این قضیه بود که مقاله موتورسواری با گوگل رو نوشتم!) منم که از خدام بود و شروع کردم به صحبت کردن درباره این تکنیک ها و اینکه در اینترنت اطلاعات زیادی وجود داره که به خاطر یک سری دلایل غیرغابل دسترسی و با استفاده از بعضی روش ها می تونید به اون ها دسترسی پیدا کنید. (اینترنت مخفی به گوشتون خورده؟ دیپ وب یا دیپ نت؟)

واقعا آقا معلم داشت لذت می برد، بنده خدا همه چیز رو به معنای درک کردن با سر تائید می کرد. اما هفته بعد باز امتحان و اینکه من واقعا هیچی یاد نداشتم. میز آخر و کتاب تاریخ هم زیر میز بود. معلم هم با دقت خیلی زیاد و با صراحت داشت بین ردیف صندلی ها قدم می زد. دیگه تحملم تموم شده بود. آخه تو این وضعیت آبرو ریزی بود که نمره هام خراب و خراب تر بشه. کتاب و کشیدم بیرون و شروع کردم به نوشتن. فقط چند ثانیه بیشتر نگذشت که معلم در یک مسیر رفت همه چیز رو فهمید و  هیچی به روی خودش نیاورد. :دی رفت پشت میزش و یک برگه آ۴ آورد و با یه حرکت سریع خودشو انداخت روی نیمکت من و دوستم و با صدای بلند گفت:

ادامه دارد …

Popularity: 8%


چرکنویس ۱۰۰ ساله شد!

پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۹

Popularity: 4%


Delete، خلاص!

چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۸

بعضی اوقات اینقدر با محیط اطرافمون درگیر هستیم که بعضی از جزئیات پیش و پا افتاده رو از دست می دیم. اینقدر ساده که شاید بعد از پرداختن به اونها باعث تعجبمون میشه. چند روز پیش به یک نکته جالب در ویندوز برخوردم. بعد از رایت کردن تعداد زیادی از فایل هام، شروع کردم به پاک کردن اونها از روی هاردم. هر دفعه که فولدر یا فایلی رو پاک می کردم مجبور بودم هشداری که ویندوز در خصوص پاک کردن اون فایل می داد رو تائید کنم. با خودم گفتم الان که من کلید Del رو می زنم حتما می دونم که این برنامه دیگه مورد استفاده من نیست و لازم هستش که از روی  سیستمم پاک بشه و در صورت اشتباه پاک کردن هر فایلی، می تونم بلافاصله اونها رو از سطل آشغال Restore کنم. اون لحظه به این فکر می کردم که حتما گزینه ای وجود داره که این پنجره تائید رو بتونم از کار بندازم و از دستش خلاص بشم. خیلی ساده تنها با راست کلیک کردن روی Recycle Bin و برداشتن تیک Display delete confirmation dialog تونستم از شر این پنجره مزاحم خلاص بشم.

شاید باور نکنید ولی الان سرعت کار کردنم با ویندوز به مراتب بالا رفته و اینکه دیگه بعد از هر بار پاک کردن فایلی، منتظر هیچ پنجره ای نیستم و واقعا الان کار ها بهتر پیش میره! از این به بعد، مطمئنم بعد از هر بار ویندوز عوض کردن، این ترفند رو بلافاصله اجرا می کنید.

do-not-display-delete-confirmation-dialog

Popularity: 28%


چند می گیری ردم کنی؟

جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸

“هیچی دیگه کار نمی کنه!”

اینو یکی از رفقا گفتش! واقعا هم دیگه هیچی کار نمی کنه؟ بهتره بگم که هیچ پ*یلتر پ*کنی به درستی کار نمی کنه! اینقدر شل کن، سفت کن داره که دیونه می شی!؟

مثلا یکی شون فقط با IE  کار می کنه! اونهایی که با فایر فاکس کار می کنند، می رن پلاگین IE tab رو دانلود می کنند. با این حال IE7 رو هم نصب می کنند. اون یکی دیگه رو باید از ورژن های مختلفش استفاده کنی! فایر فاکس هم چند تا پلاگین داره که فقط به درد دیدن سایت ها می خوره! (می شه گفت اونها هم دیگه کارآیی ندارن!) اگه بخوای از فیس بوک یا سایت هایی که کاربر نیاز به فرستادن اطلاعات داره، تنها با یکی یا دو تا از این اپلیکیشن ها می شد کار کرد که اون ها هم از کار افتادن! از پ*ر*وک*۳۰ هایی که تحت وبسایت ها کار می کنند هم نباید ازشون انتظار زیادی داشت. آخه اونها نمی تونند نیاز کاربر رو برآورده کنند. (مخصوصا شبکه های اجتماعی و سایت های اشتراک گذاری ویدئو از بزرگترین ضعف های این پروکسی ها هستش و اینکه بخوبی نمی تونند یک صفحه اینترنتی رو بطور کامل باز کنند) با این حال بعضی اوقات این پروکسی ها بدرد می خورند (تا این حد که بتونی محتویات یک سایت رو ببینی و یا یک صفحه ای که حاوی متن باشه) اما باز پیدا کردن این سایت ها یک کم مشکله! به هر حال میای و یکی از این ها رو پیدا می کنی. اینجا و اینجا چند تا از نمونه هاست. (می بینی که اکثرا بلاک شدند. بهترین کار این هستش که بیای و یکی از این کد های پ*ر*و*ک*سی رو یه جا برای خودت آپلود کنی  تا دیگه مشکلی برات پیش نیاد) ولی بازم با این همه قر و فر، این ابزار ها تنها قسمتی از درخواست های یک کاربر رو جواب می ده و اینکه از هر طریقی بری، آخرش بازم یه جای کار می لنگه!

آخ… آخ… جیـــگر این کاربرای ایرونی!

… تا اینکه یکی از دوستان گفتش از این مرورگر استفاده کنید.(لینک دانلود ۱ - لینک دانلود ۲)فیس بوک، یوتیوب، تویتر، فرندفید و … رو به راحتی و بدون هیچ مشکلی باز می کنه!

این مرورگر از موتور معروف webkit برای مرور صفحات اینترنتی (که در مرورگر Safari شرکت اپل هم از اون استفاده می شه) بهره می بره. روش کار این مرورگر بر اساس مفهوم شبکه های P2P هستش. به این معنا که کاربران از پهنای باند یکدیگر و بدون نیاز به هیج سرور خاصی  به عنوان واسطه (برای ارسال و دریافت اطلاعات)، اطلاعات درخواستی شما را به کامپیوترتان هدایت می کند.

پ.ن: از دوستانی که این برنامه بسیار عالی رو دانلود کردند خواهشی داشتم که بعد از بارگذاری این نرم افزار نظرشون رو در باره یوز جامپ در قسمت نظرات بنویسند تا دوستان دیگه هم از خوب بودن و کاربری بودن این برنامه آگاه بشند.

usejumpscrshot

تشکر مخصوص از سیاوش و مرتضی

Popularity: 100%


آقا حامد، شما دیگه چرا؟ (قسمت اول)

پنجشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۸

خوب دیگه، چه کارش کنیم. پیش میاد دیگه. به هر حال این مسائل پشت پرده، همیشه کار دست ملت و دولتش داده!

آقای ابولحسین پاسدار، معلم زبان سال اول دبیرستانم بود. چهرش مثل اروپایی ها بود و موهای بلندی هم داشت. بیشتر از ۶۰ سال زندگی کرده بود. از همون جلسه اول مجبورمون کرد که هر سه قسمت افعال آخر کتاب رو با صدای بلند تکرار کنیم تا همشون رو حفظ شیم. کاری که هیچ کدوم از معلم های زبانم انجام ندادند. منظورم اینه که اصلا به این افعال توجه نمی کردند. اون موقع نمی فهمیدم چه دلیلی داره که داریم این کار رو انجام می دیم. آخه هنوز به گرامری نرسیده بودیم که به این افعال احتیاج داشته باشیم. می گفت

:”اینا رو یاد بگیرید تا دانشگاه بدردتون می خوره.”

تقریبا هیچ کدوم از دوستام این افعال رو بدرستی یاد نداشتند. (مخصوصا تا همین اواخر که دانشگاه می رفتم! فاتحه!)

Speak Spoke Spoken

Write Wrote Writen

Sing Sang Sung

صدای بچه های کلاس موقع تکرار، سالن مدرسه رو برمی داشت و همیشه هم در حین تکرار یک کلمه از ما می خواست که با اون، یک جمله در زمانی که خودش مشخص می کرد، بسازیم.

حسن تو بگو: بابای من داره آواز می خونه

“…My father”

تعریف نباشه (شما ببخشید!) ولی فکر نکنم تا آخر اون سال کسی تونست یک جمله صحیح رو بسازه! دلیلش هم این بود که کلاس (اول ۱۱۰) بیشتر از ۱۰ تا مردودی داشت.  یعنی تقریبا یک سوم کلاس! کلاسی که من با غرور و با معدل شانزده و خورده ای شاگرد اول کلاس شدم. (راهنمایی بیشتر اوقات با معدل هفتده شاگرد سوم می شدم!!!)

آقای پاسدار می گفت که باباش ازش خواسته بود که ملا بشه!(همینطوری حرف می زد).
من هم دوست نداشتم ملا بشم، واسه همین، بابام منو از خونه بیرون انداخت بعد هم رفتم با دومادمون زندگی کردم. اون هم به خاطر نگهداری از من، بابامو تیغ می زد!”

سال های زیادی خارج از ایران و در اروپا زندگی کرده بود. می گفت:

من بهترین ماشینا رو داشتم

از صاحب خونه یهودبش حرف می زد. از اینکه واقعا از زندگیش راضیه!

تاجر حبوبات بود. وضع مالی خوبی داشت. یه بار فیش حقوقیش رو به من که میز اول نشسته بودم نشون داد. ۶۰۰ یا ۷۰۰ هزار تومن.  جریان ماله ۸ ساله پیشه، شاید هم بیشتر! (ازینا بیشتر، حقشونه ولی من فکر نکنم رنج متوسط حقوق معلم ها اون موقع این مقدار بوده باشه). همیشه هم این سه کلمه رو چندین بار سر هر کلاس تکرار می کرد.

“کار، کار، کار

با زن دومش زندگی می کرد. از این و اون فهمیدم که پسرش در حین خدمت تیر خورده و به شهادت رسیده.

کلاس زبان یک ساعت و نیم برگزار می شد. وقتی یک ساعت اول تموم می شد و زنگ می خورد، دفتر نمره رو می داد به چند تا از بچه ها (که یکی شون هم من بودم). دفتر اساتید نمی رفت. یه راست می رفت آبدارخونه، جای آبدارچی مدرسمون سیگار می کشید. البته ناگفته نمونه که یکی از همون بار هایی که دفتر نمره رو به من داد فکر کنم یه سری تغییرات مثبتی برای بچه ها اعمال کردم.

یه بار هم که نتونستم جمله ای که می خواد رو براش به انگلیسی ترجمه کنم، یه نمره منفی برام گذاشت و بعد گفت از روی ردینگی که درباره میمون ها بود (اسمش رو یادم نمی یاد) جریمه بنویسم و اون رو حفظ کنم. جریمه سنگینی گفت. چون یادمه برنامه ریزیم برای نوشتن جریمه این بود که سعی کنم روزی سه بار از روی ردینگ بنویسم و به همین صورت هر روز قسمتی از اون رو حفظ کنم.

هفته بعدش هم جریمه ها رو نوشتم و هم اینکه ردینگ رو حفظ کردم.

…Monkeys are cleaver animals. They can do many things. They are farmhands. They help farmers

رفتم سره کلاس…

نه جریمه ها رو دید نه ازم خواست که ریدنگ رو براش از بر بخونم!

اول سال تحصیلی به همه کلاس گفت که هر کس بره گروه یک می تونه سر کلاس هر کاری که دوست داره انجام بده! برقصه، بازی کنه، بیاد بجای من درس بده…

با بد بختی ۶ یا ۷ تا مثبت گرفتم و تنها نفری بودم که وارد گروه اول شدم اما هیچ وقت از این مزایا استفاده نکردم. نمی دونم، فکر کنم یه جورایی یادش رفته بود شاید هم فقط اون حرفا رو زده بود که ما بیشتر تلاش کنیم. (دومیش ایده آل تره!)

خرداد امتحان ها رو دادم. تعطیلات مثل همیشه شرین و باورنکردنی بود. شهریور از راه رسید. باید برای رفتن به مدرسه آماده می شدیم.

صبح مادرم چند تا قبض به من داد که ببرم بانک پرداختشون کنم. همین موقع زنگ خونمون خورد. در و که باز کردم دیدم مجتبی با لبخند پشت در وایستاده. مجتبی یکی از همون پیشکست های کلاسمون بود. قبلا از اینکه با هم، همکلاسی شیم، سلام و علیکی داشتیم. تعجب کردم، واقعا نمی دونستم چی کارم داره. آخه اولین باری بود که سراغم رو گرفته بود.

“چه خبر حامد جان، خوبی؟ بیا آقا همین امتحان آخر رو برو سر جلسه تموم شه بره! دمت گرم”

جملش خیلی ساده تر از چیزی بود که من الان گفتم.

اول جا خوردم. بعد خیلی راحت قبول کردم. باور کنید اصلا یادم نمیاد که سعی کرده باشم جلوی این کار رو بگیرم. بهش گفتم:

“باشه، بریم”

وارد حیاط مدرسه که شدیم یه سری از اساتید پیشکسوت کلاسمون اونجا بودن. مجتبی با غرور خاصی به همشون می گفت که:

“آره، حامد قرار امروز بجام امتحان بده”

از دفتر اعلام کردند که وارد سالن بشیم. روی صندلی های نشستیم. برگه هارو پخش کردند. واقعا فکر این رو نکرده بودم که یکی از مسئولین از دیدن من شک کنه. یا اینکه منو بشناسه و بگه:

“صدیقی، تو اینجا چی کار می کنی؟”

ای کیو = جلبک

شروع کردم به نوشتن. ۱۳ یا ۱۴ نمره براش نوشتم. یعنی همین قدر بلد بودم. آقای پاسدار هم اومد. تو سالن راه می رفت و به سوال های بچه ها جواب می داد و وقتی این کار رو می کرد بر می گشت و پشت میز تحویل برگه ها می نشست. استرسم شروع شده بود. نمی تونستم بیشتر از این اونجا بشینم. ناخدا گاه از جام بلند شدم و بی توجه به این که الان آقای پاسدار پشت میز هستش، رفتم و برگه رو روی میز قرار دادم و سریع از پله ها پایین اومدم. وارد حیاط شدم و داشتم از در مدرسه بیرون می رفتم که …

ادامه دارد…

*بزرگترین هنر یک معلم، بیدار کردن لذت در بیان خلاقیت و دانش است
(آلبرت اینشتین - فیزیکدان برجسته آلمانی ۱۹۵۵-۱۸۷۹)

Popularity: 4%


كليه حقوق مربوط به اين وب سايت براي همه كاربران آزاد مي باشد. هر گونه كپي برداري با ذكر و يا بدون ذكر منبع بلامانع است.